! . . . نمي دانم
درد " بودن "
مرا به سرمای استخوانسوزِ سرزمینم، بسپار چشم از سکوت دلم بردار مریم قدیانی دوستتان دارم ای کسانی که برای شما آزادی میهن بزرگترین هدف است. حتی اگر شما در مقابل وحشی صفتانی که از دولت کودتا حمایت می کنند کم نشان داده شوید، حتی اگر آشوبگر نامیده شوید، حتی اگر به حمایت از بیگانه متهم شوید.... دوستتان دارم ای کسانی که به جرئت در مقابل مشت و گلوله قد علم کرده اید و هر لحظه کسانی را که با آرامش خیال و در امنیت کامل به حمایت از کودتاچیان مشغولند را می هراسانید... دوستتان دارم ای کسانی که به راحتی قید مقام و قدرت را میزنید و به حمایت از مردمی میپردازید که سرپناهی به جز حق ندارند و در این راه شنیدن هر ناروا و تهمتی را به خود می پذیرید... دوستتان دارم ای کسانی که فریاد مرگ بر دیکتاتور را سر میدهید و فریب ریاکاران قرآن بر نیزه کن را نمی خورید... دوستتان دارم حتی اگر از شما در مقابل حقی که می خواهید ، کارت دانشجویی طلب شود، حتی اگر شما را به شورش کشاندن وطنی متهم کنند که همه ی دنیای شماست ... دوستتان دارم ای آزادی خواهان، حتی اگر در لابلای چرخ های گرفتاریهای کوچک و بزرگ زندگی این مردم گم شوید و فراموش شوید.... دوستت دارم ای هم رزم، ای دانشجو ، ای ایِِِِِِِران ... دوستت دارم ای روزی که برای ما ارمغان آزادی میهن را می آوری ... دوستت دارم ای خاکی که برای شکوفایی ما پهن شده ای و سبز شده ای... دوستت دارم ... دوستت دارم.... من برای شناختن و نامیدن تو پا به این جهان گذاشته ام ای آزادی! هیچ توصیف ناپذیر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . "میخوام خداحافظی کنم، . . . ! نمی دانم . . . ! ". ( درد بودن ، خداحافظ ) آسمان پر ستاره را هم پایانی ست چرا خدا را می طلبم ؟ تا بر آن تكيه دهد امشب Per appoggiare stasera اندوه من la mia malinconia (( جوزه په اونگاره تي )) versa il 22 maggio 1916 و کمي راجبش فکر کنند ، ممنونم." در ضمن از خانم لادن تشکر می کنم که این مطلب زیبا و خواندنی را در اختیار ما گذاشتند. ............................ ولي دغدغه من از سر خواندن اين انشا چيز ديگريست، دغدغه روزي که دنياي زيباي کودکي از براي دوران بحراني بلوغ حلاجي کند. براستي پدر چه شکلي براي او خواهد يافت؟ موضوع هاي هميشه کليشه اي مدارس تبريک مي گويم، # می بینید ! ، ما دو و نيم ميليون ساله نجابت رو اينجوري تعريف ميکنيم...! قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه و بانگ پرستوهاي شاد خلوت گرم کبوترهاي مست نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار … خوش بحال چشمه ها و دشتها خوش بحال دانه ها و سبزه ها خوش بحال غنچه هاي نيمه باز خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز خوش بحال جان لبريز از شراب خوش بحال آفتاب … اي دل من، گرچه در اين روزگار جامه ی رنگين نميپوشي به كام باده ی رنگين نمينوشي ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مي كه ميبايد تهي است اي دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از «ما» اگر کامي نگيريم از بهار … گر نکوبي شيشه ی غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ … "فريدون مشيري" آنها را در هاله اي تقدس قرار مي دهيم و به اين ترتيب نقد و نقادي قرباني مي شود. نور هميشه آماده ي خاموشي است زندگي هميشه آماده ي آن است که بگندد اما بهار تولدي است که به پايان نمي رسد جوانه سر مي زند از سياهي و گرما باز مي گردد . . . ! پل الوار عیدتون مبارک ميکنند، چقدر فقير هستند. آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالي بود پدر پدر پرسيد آيا به زندگي آنها توجه کردي؟ پسر پاسخ داد: بله پدر پدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: فهميدم که - ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا ، - ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد ، - ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند ، - حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست ، با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود ، متشکرم پدر، تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم! من خواب آن ستاره ي قرمز را وقتي که خواب نبودم ديده ام ! مثل پدر نيست مثل انسي نيست و از برادر سيد جواد هم که رفته است و مي تواند تمام حرف هاي سخت کتاب کلاس سوم را با چشم هاي بسته بخواند آخ . . . آخ . . . و من چه قدر دلم مي خواهد و مردم محله ي کشتارگاه چه قدر آفتاب زمستان تنبل است کسي مي آيد کسي که جلوي آمدنش را نمي توان گرفت کسي از باران، از صداي شرشر باران، از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي و سفره را مي اندازد من خواب ديده ام . . . !!! خداوندا : تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ، چه رنجي مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار ................ يک پنجره براي من کافي است يک پنجره براي من کافي است هميشه خواب ها حرفي به من بزن " فروغ فرخزاد " آسمان سرد ،زمين سرد دلم براي قاصدک هاي افتاده در حوض آب سوخت همه خوابند ،انار برهنه ،پيچک و ليمو شايد باغچه با هياهوي گنجشک ها از خواب زمستان بيدار شود / باشد/ باشد که آسمان سرد ،زمين سرد بلبل خسته باشد و نرگسي هاي سبز مست باشد* روي دست ما، دل ما، چون نگاه ناباوري به جا مانده است. اين پيامبر، اين سالار، اين سپاه را سردار، با پيام هايش پاك، با نجابتش قدسي سرودها براي ما خوانده است ما به اين جهاد جاويدان مقدس آمديم، { او فرياد مي زد:(( هيچ شك نبايد داشت. روز خوبتر فرداست. و با ماست. )) } اما اكنون، ديري ست، نعش اين شهيد عزيز، روي دست ما ،چو حسرت دل ما برجاست . و روزي اين چنين بهتر با ماست. اي شما به جاي ما پيروز، اين شكست و پيروزي به كامتان خوش باد هرچه فاتحانه مي خنديد، هرچه مي زنيد، مي بنديد، هرچه مي بريد، مي باريد، خوش به كامتان اما، نعش اين عزيز ما را هم به خاك بسپاريد. مهدي اخوان ثالث (تهران، بهمن 1339 ) آبي آسمان که ميبينم و مي دانم که نيست و خدايي که نميبينم و ميدانم که هست. آنجا كه آدمها و كوچه ها و اداره ها و خانه ها را نمي بيند، رنگها عوض نمي شوند و جريان بادها و سيماي افق ها و آسمان ها، حتي خورشيد، حتي ابرها. هواپيما نشسته ايد؟! در آن لحظه كه در زير پايش فرش سپيد ابرها گسترده است و زمين را كتمان مي كند. كشتي نشسته ايد؟! در آن هنگام كه جهان ديگر يك خرازي، يك چهارشنبه بازار نيست، يكدست و پاك است: آب است و آسمان و دگر هيچ. عالم خاكي فراموش مي شود و نيز همه ي آنها كه از اين خاك بر مي آيند و چندي بر روي آن مي خزند كه يعني: " زندگي " ! و سپس به خاك فرو مي روند و باز از سر، و باز از سر، و باز از سر، و همين مي شود "تاريخ" مكرر و خنك، تاريخش اين است، واي به حال ادبياتش! شعرش، عشقش و هارت و پورت هايش و باد و بروتهايش و زيبايي ها و ثروتها و خوشبختي هايش! چقدر دريا زيبا است ، شسته است ، چقدر طهارت و قدس و اطمينان و صداقت و يكدستي و استواري و بيكرانگي !،.... باز، بي ديوار، بي قيد، بي بايد، بيگانه با هر آلودگي، ناساز با هر غبار، گويي آستانه ي آن دنياي ديگر است ، مرز عالم ملكوت است، مرز بين خداست. آنجا همه چيز پاك است و بي شائبه است و صريح است، چرا دريا بي رنگ است؟ چرا دريا لباس را تحمل نمي كند؟ چرا آرايش ها در دريا هم پاك مي شود و زدوده؟ جهان بي رنگي است، خود بسيط است و صميمي و آشكار و بي رنگ و يكدست. چه سكوت پر عظمتي! چه آرامش پر اقتدار و مردانه اي، جبروت ! در دوره اي که فرويديسم، نسل جوان را و بلاخص زن را مخاطب قرار داده براي " آزاد شدن " ، رها شدن و معتقد شدن به اصالت جنسيت، در همين موقع يک نفر ديگر هست که همراه او و همگام او، زمينه را براي پذيرش دعوت او حتي بيش از همکاران نزديک او فراهم مي کند و آن گروهي است که ناشيانه با آن دعوت مبارزه مي کنند. گروهي که براساس تکيه بر سنت هاي ارتجاعي و انحرافي و غير فکري و غير انساني و با تعصب هاي منحط مي خواهند خودشان را حفظ کنند. و در نتيجه، عقده ايجاد مي کنند. اين ها به چه صورت با اين دعوت کننده ي شوم همکاري کنند ؟ به صورت راندن و بدبين کردن و عقده ايجاد کردن در اين نسل جوان و به خصوص در اين زن، که اکنون قرباني اين صياد بزرگ جهاني شده است. وقتي که او زن را به بيرون شدن از خانه دعوت مي کند، اين نيز با تحميل و قيد ايجاد کردن و محروم ساختن زن از همه ي حقوق انساني و مذهبي ، به دعوت او کمک مي کند و زن را براي فرار کردن از خانه و پناه بردن به دامن و دعوت او آماده مي کند . در دنيا، اين بزرگترين همکار اوست. و آمار، نشان داده که اين دعوت شوم فرويديسم در کشورهاي سنتي و جامعه هاي سنتي که در آنجا زن ،بيشتر محروم بوده، بيش از جاهاي ديگر موفق شده است. راه مبارزه با اين بيماري و اين خطر جهاني، تکيه کردن به تعصب هاي کهنه، به قيود و حصار بندي هاي سنتي به دور حقوق انساني زن نيست، بلکه يک راه فقط دارد و آن اعطاي حقوق انساني و اسلامي زن به زن است. اين تنها راه است. اگر حقوق انساني اسلامي زن را به زن داديد، او را بهترين عنصر ساخته ايد ، تا بهترين قدرت عليه اين هجوم، خودش باشد. . اگر نداديد و محرومش گذاشتيد، بهترين کمک را به اين دعوت شوم ابليسي کرده ايد و خود نيز از اين طريق، او را رانده ايد. به طريقي که او ، او را مي خواند. يک بحث اساسي و مهم که معمولا در ذهن همه ي ما مخلوط مي شود، تفکيک دو تا مسئله ي دور از هم است. تفکيک سنت از مذهب. اين دو، در طول تاريخ با هم مخلوط مي شوند و مجموعه اي از عقايد و سليقه ها ، رفتار و احساسات و روابط اجتماعي و حقوقي را مي سازند که مجموعا براي يک جامعه، مقدس شمرده مي شود، سنت و مذهب، هر دو با هم، حقوق اسلامي، در هر موردي: اقتصاد، اجتماع، زن، مرد، خانواده، همه و حتي نظام اجتماعي، اين ارزش ها، اين ماده ها، با ماده هاي سنتي که داخل جامعه ي بومي در طول تاريخ ساخته مي شود و توليد داخلي جامعه است، به اسلام مربوط نيست، سنت قومي است، سنت کهنه ي تاريخي است. در طول تاريخ، اين دو ماده با هم مخلوط مي شوند و مجموعا تعصب، حمايت از اين آميخته را در جامعه به وجود مي آورد و روشنفکر ،که با ماده هاي سنتي مواجه است و مي خواهد خود را از آن نجات بدهد، با مجموعه ي آميخته ي سنت و مذهب مبارزه مي کند تا خودش را از هر دو تا ،نجات دهد. اين است که هم کسانيکه دفاع مي کنند، از سنت هاي کهنه به جاي مذهب دفاع مي کنند، و هم کسانيکه با سنت ها مبارزه مي کنند، در همان حال با ارزش هاي متعالي و زنده ي اسلامي هم مبارزه مي کنند. طرفين، نه روشنفکر مترقي مدرن، و نه قديمي مذهبي سنت گرا، هيچ کدام نمي توانند مذهب را از سنت تشخيص بدهند. چرا مي گويم بايد تفکيک کرد ؟ به خاطر اينکه ما مسلمان هستيم و به اين اصل ،معتقد که حقوق اسلامي، قوانين اسلامي، چون قوانين منبعث از فطرت است. و همان قوانيني که ساخت دست و اراده ي خالق قوانين طبيعت است و قوانين طبيعت، کهنه نمي شود، بنابراين، قوانيني نيز که براساس اين ناموس کلي خلقت، پي ريخته شده باشد، کهنه شدني نيست. بنابراين اين ارزش ها کهنه نمي شود. اما سنت هاي اجتماعي ، زائيده ي نظام توليد، نظام مصرف، نظام فرهنگي نو و نظام اجتماعي است. اين نظام وقتي دوره اش تغيير مي کند، تحول پيدا مي کند، عوض مي شود، کهنه مي شود، و منحط مي شود، منفي مي شود يا مانع ترقي و رشد مي شود، و حالت ارتجاعي مي گيرد، آن وقت مذهب، که يک پديده ي زنده و جاويد است و امروز بکار مي آيد، چون در قالب منحط و جامد و کهنه شده ي سنت قرار گرفته ، نمي تواند نقش موثر در زندگي معتقدانش داشته باشد و نمي تواند از خطر هجوم و حرکت جهان، مصون بماند و خودش را در هر قرني و نسلي، زنده و حاضر و موثر نشان بدهد. روشنفکر آگاه ،يک سنت شناس، تاريخ شناس، اسلام شناس و زمان شناسي است که بزرگترين رسالت فرهنگيش اين است که اسلام را به عنوان يک محتواي هميشه زنده از توي قالب هاي سنتي کهنه که از اسلام نبوده، متعلق به زندگي بومي يک ملت بوده، خارج مي کند و دور مي سازد. اين قالب هاي سنتي است که بايد شکست و نابود کرد و قالب هاي جديد و متناسب با زمان و نياز زمان ساخت. و اين محتواي هميشه زنده و هميشه متحرک و هميشه تکامل بخش اسلامي را بايد متناسب با هر نيازي و هر زماني حفظ کرد. و به عنوان تجربه، نه تحقيق علمي، < تجربه ي حسي عرض مي کنم: که روشنفکرترين بينش هاي مترقي و عصياني و حتي آشوبي، اگر در برابر ارزش هاي عريان و خالص اسلامي دور از سنت هاي جاهلي و بومي و قومي و موروثي عرضه بشود، بيشتر و زودتر از هرکسي در برابرش تسليم مي شوند >. چهره ي فاطمه، چهره اي است که اگر درست ترسيم شود. اگر آنچنان که واقعا بوده، آنچنان که واقعا مي انديشيده، سخن مي گفته، زندگي مي کرده، آنچنان که در مسجد، نقش داشته، در شهر، نقش داشته، در خانه نقش ديگري داشته، در زمان ،نقش ديگري دارد. در مبارزه ي اجتماعي، نقش ديگري دارد، در اسلام، نقش ديگري دارد، در تربيت فرزند، نقش معجزه آساي ديگري دارد، آنچنان که بود، همه در ابعاد بزرگ ماوراء ماورايش، براي اين نسل، تصوير و معرفي بشود، نه تنها مسلمان، بلکه هر انسان دوستي که وفادار به ارزش هاي انساني و معتقد به آزادي حقيقي است، انسان است ، و زن است و آن را به عنوان بزرگترين تصوير و بزرگترين الگو براي پيروي امروز خواهد پذيرفت. من ديده ام که چنين قضاوتي کرده اند. کسانيکه حتي احساسات مذهبي هم نداشته اند، جامعه ي مذهبي آنها را به عنوان مذهبي نمي شناسند، و حتي کساني که از مذهب، زده شده اند، در برابر تصوير درستي از هريک از خاندان پيغمبر که قرار گرفته اند، در برابرش خضوء کردند. و اين نشان مي دهد که اينان واقعا زنده اند. وقتي مي گوييم: اسلام زنده است، هم به عنوان مجموعه اي از افکار و عقايدش زنده است، هم به عنوان قوانين و اصول اجتماعيش زنده است و هم جهت آن و هم آدم هاي اسطوره و نمونه اي که ساخته و نشان داده، زنده است . کدام جامعه ي بشري است ـ در هر شکل توليدي، در هر نظام اجتماعي و در هر مرحله ي فرهنگي ـ که فداکاري هاي حسين را ببيند و او را به عنوان جاويدترين انساني که هميشه لياقت اين را دارد که انسان هميشه دنبالش برود و ستايشش کند و پيروي کند، نشناسد ؟ و کدام زني است ـ در هر مرحله و تيپي و در هر اجتماعي ـ که با ارزش هاي جاويد زن ، و به ارزش هاي متعالي زن، به صورت ايده آل معتقد است و زينب را در کربلا در دربار يزيد، توي اسارت، درآن دوره ي سخت بعد از شهادت همه کس ببيند و او را به عنوان مظهري از رهبري اجتماعي و انساني و مترقي زن، هميشه قبول نکند ؟ و اين است که مي بينيم، اين ها هم زنده اند و اسلام مجسم هستند، اين ها هم براي هميشه و براي هر نظامي و براي هر جامعه اي بايد زنده باشند، زنده بودن، يعني اثر بخش بودن، يعني راه حل نشان دادن، يعني جهت را نشان دادن، يعني معالم الطريق بودن براي راه بشريت، در هر نژادي و در هر دوره اي، و در هر زميني. ولي متاسفانه، سنت را با مذهب در آميخته ايم. گروهي ،مجموعه ي سنت و مذهب را که يکي از آنها جاويد است و ديگري متغير، يکي براي هميشه است و ديگري براي يک نظام اجتماعي خاص بومي و قومي، يکي موروثي است و ديگري وحي است و الهام، يکي توليد شده از روابط اجتماعي و اقتصادي است و ديگري منبعث از بعثت، اين ها را با هم در آميخته اند و اين محتوي را در قالب زندگي موروثي و بومي خود، ريختيم و پسند عاميانه و منحط جاهلي، ريخته و از مجموعش بنام دين، دفاع کنند. و آن روشنفکري که مي بيند اين همه محروميت ها ،براي زن هست، و اين همه حقوق پايمال شده، براي زن است، و از طرفي قطب مخالف، بيش از هر چيز، تکيه روي اين حقوق و محروميت ها مي کند، آگاه و ناآگاه به آن طرف که منافع طبقاتي و جنسي و اجتماعي او اشباع مي شود، فرار مي کند و نمي تواند اين دو را از هم تفکيک کند. و وقتي مذهبي هاي يک قومي، آنان که با مذهب آشنايند و به آن معتقد، مذهب را نتوانند از سنت هاي بومي و قومي تفکيک کنند، مي توان از جوان هاي روشنفکر مدرن انتظار داشت که وقتي مي خواهند با کهنگي، مبارزه کنند، مذهب را از نظام هاي اجتماعي کهنه ي شان تفکيک کنند ؟ و اگر مجامع آگاه مذهبي در يک کشور اسلامي، شخصيت هاي علمي، آشنايان به اسلام و حقايق اسلامي، اين کار را نکنند، چه کسي بايد بکند ؟ چه قدرتي ؟ چه موسسه اي ؟ چه جايي ؟ يکي از معلمين من، داستاني نقل مي کرد. اين معلم ،کسي بود که علوم قديمه داشت، علوم مذهبي معمولي داشت ـ البته بعد ها متجدد شده بود ـ اين مسئله را مطرح مي کرد که وقتي که شناسنامه، معمول شده بود،( او نمي توانسته تفکيک کند که اين بحث، مربوط به سنت اجتماعي است و مربوط به اسلام نيست. همين حرف را مطرح مي کرد و به اسم اسلام، مي کوبيد. اين آدم، دانشمند و آگاه و استاد هم بود ) ! مي گفت: آن وقت که شناسنامه معمول شده بود، مامور شناسنامه براي اولين بار آمد و گفت: که مي خواهيم شناسنامه برايتان صادر کنيم. گفت: اسمت چيه ؟ گفتم: فلان. گفت: اسم فاميل، گفتم: اسم فاميل چيه ؟ گفت: آقا بايد اسم فاميل هم داشته باشيد. بلاخره دست و پا کرديم و با کمک خودش، يک اسم فاميل درست کرديم. بعد گفت که خب، اسم مادرت چيه ؟ يک مرتبه اوقاتم تلخ شد. گفتم که نمي گويم ! گفت: تو مجبوري، بي شناسنامه اگر کسي باشد، اصلا وجودش به رسميت شناخته نمي شود. گفتم: نمي گويم، به جهنم که شناخته نمي شود. من بيايم اين کار را بکنم که مي خواهم وجودم به رسميت شناخته بشه ؟ اصلا نمي خواهم که مادرم به رسميت شناخته شود ! من براي همين نمي خواهم اسمش اينجا نوشته شود. خلاصه زياد حرف زد ـ گفتم که ، امه الله ، او هم نفهميد يعني چه. امه لله يعني کنيز خدا. او هم اسمش را گذاشت امه الله، در صورتيکه اسم مادر من رقيه بوده. الان توي شناسنامه اش امه الله است. بعد ، اين را معرفي مي کرد، مطرح مي کرد با مسخره و خنده، بعد نتيجه اي که مي گرفت که حال، الحمدالله ديديد که شما خانم ها و آقايان اينجا راحت نشسته ايد توي دانشگاه، تحصيل مي کنيد، همه آزادي داريد، رفيق هايتان، رفيق پسرهاتان، اسم خودش را مي برد، اشکال ندارد. ما اسم شما را مي گوييم، حاضر و غايب مي کنيم ـ هيچ اشکالي ندارد. اما آن موقع اين جوري بود، در شناسنامه، اسم مادر مرا در سن ۸۰ سالگي مي خواست از بر بنويسد، اوقاتمان تلخ مي شد. آن وقت، اين را به عنوان يک ضربه اي به اسلام، که کهنه است و حافظ کهنگي است و دفاع از تجدد مآبي و اين حقوقي که تازه به زن داده شده و به اين شکل تعبير مي کرد. بعد، همين مسئله را يکبار که با پدرم مطرح کردم، گفت: اين بحث اصلا به اسلام مربوط نيست، و به سنت هم مربوط نيست، اين مربوط به تو و مامان است. هرکس شناسنامه گرفت، اسم خودش را داد، به هر حال اين امه الله، اين تعصب از نبردن اسم، اينکه الان اسم دختر را که مي خواهند ببرند، به اسم برادر مي برند، ـ هم شيره ي مثلا حسن آقا آمدند ـ هم شيره، اين سنت است. اين يک سنت ايراني است و به اسلام ارتباطي ندارد. دليل، اينکه ما توي اسلام، خانواده ي پيغمبر را داشته ايم، خانواده ي ائمه داشته ايم، ۲۵۰ سال خانواده ي امام داشتيم، تمام اين روابط خانوادگي مشخص است، هيچ وقت در خانواده ي علي، کسي نديده . نشنيده و روايت نشده که مثلا حضرت علي، حضرت زينب را هم شيره ي امام حسين خطاب کند. هيچ وقت چنين چيزي نبوده است. هيچ وقت ! اين يک سنت اجتماعي ابراني است ! تو که مخالفت مي کني، بايد سنت را از حقوق انساني اسلام تفکيک کني. اگر از اسلام سخن مي گويي، از آقات و مامانت و نه، ننه ات و کيک، توي محله و امثال نبايد اسم ببري. اين ها مربوط به سنت است. اين ها که ملاک حکم مذهبي نيست. از خانواده پيغمبر، از طريق اسلام و از رفتار آنها بايد اسم ببري. از اين حقوق اسم ببر. اين ها رفتارشان معلوم است. اشخاصشان معلومه که کيه، روابطشان معلومه که چيه، حقوقشان مشخص است. پيغمبر اسلام با آن قدرت و شخصيت، کسي که چنان جربزه اي دارد که تاريخ مرعوبش است، در داخل خانه چنان نرم خو است که همسرش بر او گستاخ است و گستاخي مي کند. که آدمي مثل عمر، بعد، سرزنش مي کند که چرا اين را اين قدر پر رو کرده اي ؟ اجازه بده من دختر خودم را اقلا به عنوان تنبيه، گردنش را بزنم. و بعد که نمي تواند تحمل کند، خودش از خانه مي رود بيرون و در يک انبار، خانه مي کند. اين طرز رفتار است. تو آن وقت رفتار فلان عمو را توي محله، توي خانه ي همسايه ات، توي خانواده ات، اين را ملاک قرار مي دهي ؟ به عنوان اينکه اون آقا مذهبي است، پس هر رفتاري که مي کند، رفتار مذهبي است ؟ نه آقا، او در عين حال که مذهبي است، ايراني هم هست ! بايد تفکيک کني که کدام يک از آنها سنت بومي است، کدام يک سنت اسلامي است و کدامش سنت ايراني . براي اينکه بعد که مي روم در يک جامعه ي ديگر اسلامي، اين روابط ، جور ديگري است. در خود اسلام و زمان خود پيغمبر، رفتار، چنان انساني است که براي ما شگفت انگيز است. گروهي از دختران مدينه مي خواهند در جنگ حنين شرکت کنند ( حنين بين جده و مکه است ، يعني بايد۶۰۰ تا ۷۰۰ کيلومتر تا مکه بروند و از آنجا بروند به طرف مغرب ) به آن جنگ مي خواهند بروند که چند ماه طول مي کشد. دختران نو بالغ۹ـ۱۰ـ۱۱ساله ي مدينه، ۱۰ الي ۱۵ نفر ، يک گروه مي شوند که بيايند پيش پيغمبر و بگويند ما مي خواهيم ما را براي خدمت به اين جنگ ببري براي پرستاري. و پيغمبر همه ي اين ها را سوار مي کند و به عنوان يک گروه پرستار جنگ ، ميبردشان. مسجد النبي، يک پايگاه همه ي کارهاي اجتماعي است، هر گوشه اش براي يک کار اجتماعي است. يک گوشه اش خيمه ي رقيه است. رقيه زني است که به دستور خود پيغمبر و در مسجد خود پيغمبر که معبد اسلام است، يک خيمه ي رسمي زده و آنجا مسئول مي شود براي مداوا و بستري کردن بيماران و مداواي مجروحين جنگ. سعد بن معاذکه در جنگ خندق، نيزه خورده بود، تا مدت ها در همان جا بستري بود، تا وقتي مرد. و رقيه همراه چند زن ، مدتي ديگر به دستور پيغمبر در خود مسجد، يک موسسه براي درمان و پرستاري بيماران داشت. و اين سنت تا قرن ها در اسلام وجود داشته است. من در ديوان ابن يمين ديدم که در مدحي که از علاء الدين، حاکم سبزوار مي کند، از بيمارستاني ياد مي کند که اين حاکم در دهي نزديک سبزوار ـ قصبه بزرگي است و الان هم هست ـ ايجاد کرده و باغي نيز در آن دارد و مي گويد: باغ تو مثل بهشت است، مثل خلد است و بيمارستاني که آنجا داري. بعد شروع مي کنند به تعريف از بيمارستان و مي گويند: دختران دوشيزه را در پرستاري بيماران، آنها که چون فرشتگانند، گماشته اي. وقتي که در يک ده کوچک دور افتاده ي نزديک سبزوار در قرن ۷ و ۸ بيمارستان نرسينگ رسمي داشته باشد، مسلم است که در ري، طوس، بلخ، بخارا و بغداد بيمارستان ها به چه صورت بوده است. آن وقت ايراني روشنفکر است که مي بينيم اينجا با تنبور و بوق و کرنا، فلان زن آمريکايي را در جنگ جهاني اول، به آسمان مي رساند که او پرستاري را اولين بار در دنيا ايجاد کرده است. خب بتوچه ! و آن وقت آن فرد ديگر را که از نظر بينش اجتماعي سنتي است مي بينيم که با اين عمل، از بنياد و ريشه به هر شکلي مخالفت مي کند و اسمش را هم دين مي گذارد. بعد اين روشنفکر که مي بيند، او هم به اسم دين به آن حمله مي کند و دين را به اين صورت تلقي مي کند. مي بينيم که چگونه همه ي مسائل در هم و برهم مي شوند و بعد در اين بين چه چيزها پايمال مي شود و چه استعدادهاي بزرگ با تعصب هاي سنتي که نامش دين است، قرباني مي شود و چه ارزش هاي بزرگ مذهبي و اسلامي، بنام روشنفکري و مبارزه با سنت ، قرباني مي شود. اينجاست که مسئوليت اشخاصي که هم اسلام را مي فهمند و هم جامعه ي امروز را مي شناسند و هم در قرن خودشان زندگي مي کنند، بسيار سنگين است. هميشه بايد فاصله ي ۱۰ قرن را در احساسشان، در انديشه ي شان، در اراده ي شان، به دوش بکشند، فاصله ي ۱۰ قرن، ۱۱ قرن، ۱۲ قرن، از دوره ي انحطاط اسلامي تا الان. اين فاصله را هميشه بايد به دوش بکشند، زيرا در قرن ۲۰ زندگي مي کنند و روشنفکرند ، ولي احساسشان، ايمانشان و اعتقادشان در ده قرن، يازده قرن و چهارده قرن پيش قرار دارد. اين فاصله ي عظيم تاريخي را بايد در احساسشان و انديشه ي شان تحمل کنند. اين مسئوليت است، و طي اين فاصله مسئوليت است. همانطور که گفتم: يکي از بزرگترين سرمايه هاي بزرگ براي جامعه ي اسلامي، براي اينکه بتواند در برابر اين دعوت شوم مذهب بدتر از کفر و فرويديسم، اين معبد پليد جنسيت بنام علم، مقاومت کند، داشتن يک مذهب، فرهنگ و نمونه هاي انساني است. به خصوص در کشور هاي شرقي که همانطور که اين فلسفه ي آزادي فرويديسمي در غرب، نقش تخديري جوان ها را به نفع قدرت هاي استعمار انسان بازي مي کند، در شرق نيز نقش استعماري بازي مي کند ـ براي اغفال ذهن ها از قدرت استعماري جهاني و ناآگاه شدن نسبت به سرنوشت. همچنين در دنياي سوم، مسئله ي بزرگتري وجود دارد، به عنوان طرح فرويديسم و آزادي جنسي، و آن طرح آزادي جنسي و صدور کالاي آزادي جنسي از غرب به شرق براي اينکه: تقاضاي آزادي انساني در شرق بميرد. آزادي مي خواهي، اين آزادي ! همچنين به عنوان اينکه مرد و پاداش مواد خامي را که از شرق مي برند داده باشند، غرب مديون شرق است، بايد در ازاء الماس، نفت، کائوچو و امثال اين ها که از شرق مي برد، چيزي بدهد که مديونش نباشد. چرا که غرب، حسابدان و حسابگر و درست است. به ازاء آن، آزادي جنسي مي دهد ! مي گويد: آزاد هستيد و آزادي ديگري هم نمي خواهيد ! آزادي را که مي خواهد ؟ بيشتر جوان مي خواهد و آن وقت، وقتي آزادي جنسي به او دادي و با همان سر مي کند، و وقتي هم که سير شد، از آن به بعد ،ديگر به قدري زندگي و قسط، دست و پاگيرش مي شود که اصلا به سر عمل نمي آيد که تقاضاي اين حرف ها را بکند. براي مقاومت در برابر اين دعوت شوم غرب، بزرگترين امکاناتي که در اختيار جوانان اسلامي است ـ عليرغم چيزهاي ديگري که ندارند ـ داشتن نمونه هاي متعالي است که چهره ي شان بر پيشاني اين قرن بايد تصوير بشود تا نسل امروز که نمي خواهد در سنت هاي پوشالي و ارتجاعي و ضد اسلامي و ضد انساني قديمي گرفتار بشود، و مي خواهد نجات پيدا کند و هم نمي خواهد قالب هاي تحميلي استحمار و فرهنگي و فرنگي غرب را بپذيرد و در برابر مدرنيسم پليد امروز تسليم بشود، بتواند با آن سلاح در برابر هجوم غرب بايستد. اين زن سوم، زني است که مي خواهد انتخاب کند. زني است که نه چهره ي موروثي را مي پذيرد و نه چهره ي تحميلي صادراتي و پست ترين و پليد ترين دشمنان انسانيت را. هر دو را آگاه است و هر دو را هم مي داند. آنکه بنام سنت تحميل مي شد و در جريان آن به وراثت مي رسيد، آن مربوط به اسلام نيست. مربوط به سنت هاي دوره ي پدر سالاري است و حتي دوره ي بردگي. و آنکه امروز از غرب مي آيد، نه علم است، نه بشريت است، نه آزادي است، نه انسانيت است و نه مبتني بر حرمت زن است، مبتني بر حيله هاي پست قدرت هاي پست انحرافي و تخدير کننده ي بورژوازي است. مي خواهد در اين ميانه انتخاب کند. چه چيز را ؟ آن کدام تصوير را ؟ نه تصوير زن ارتجاعي سنتي و نه تصوير زن مدرن تحميلي، بلکه تصوير زن مسلمان است. براي اينکه تصوير اين چهره ي سوم را بفهمد. خوشبختانه هم مواد در دست ماست و هم تاريخ، و هم بهتر از مواد، مجسم تر از تاريخ و معين تر و محسوس تر از مباحث علمي و فقهي، تصوير عيني شخصيت هاي نمونه اي که بنام امام، بنام سرمشق در تاريخ ما وجود دارند و بلاخص در فرهنگ شيعي، همه در يک خانواده، در يک اطاق ۴×۳ همه جمعند. خانواده اي که هرکدامشان سرمشقند. حسن بودن در صلح. حسين بودن در جهاد و شهادت، زينب بودن در سنگين ترين رسالت اجتماعي و عدالت و حق، فاطمه بودن در زن، و علي بودن در همه چيز ! من در اينجا نمي خواهم زندگي فاطمه را به عنوان الگو تکرار کنم. آنچه را که مي دانستم و به قلم رسيده نوشته ام و گفته ام. اما اينجا مي خواهم به عنوان نمونه، اشاره کنم که مسئله فقط دانستن و بازگو کردن شرح حال تاريخي لفظ کافر نيست. بايد چگونه فهميدن، چگونه آموختن و چگونه درس گرفتن از اين زندگي را در اينجا مطرح کنم و به آن اشاره کنم. وقتي پيغمبر اسلام مي گويد: که فاطمه، يکي از چهار زن بزرگ جهان است، وقتي که در برابر همه ي رنجها و پريشاني ها و همه ي غم هاي زندگي فاطمه، پيغمبر اسلام به او تسلي مي دهد که: نمي خواهي بانوي همه ي زنان جهان باشي ؟ اين ها تعارف نيست که يک مرد به دخترش مي گويد. پيغمبر چنين تعارف ها را ندارد. و درباره ي همين دختر است که پيامبر در برابر شفاعت زيد بن اسامه که مي گويد فلان زن را ببخشيد، خطا کرده، مي گويد اگر فاطمه هم در اين مورد مي بود، دستش را قطع مي کردم و به خود فاطمه هم جلوي همه مي گويد: فاطمه، تو خودت کار کن، من به عنوان پدر تو، فردا براي تو هيچ کار نمي توانم بکنم. رابطه ها جدي بوده است، مثل ما نيست که هميشه يک جوري سرش را به هم آوريم. خيلي ارزان و کم خرج تمامش کنيم. قضيه جدي است، تعارف نيست، همين پدر است که به دخترش مي گويد: بايد تحمل کني ، بايد صبر کني و بايد سنگيني بار مسئوليت فاطمه بودن را به دوش بکشي و اين کار سنگيني است، خواهرانت چنين مسئوليتي را ندارند، و براي همين است که در خانه هاي شوهرانشان خوب و خوش و راحت زندگي ميکنند و من هيچ قيد و سختگيري خارج از قاعده، نسبت به آنها و مانند زن هاي ديگر براساس قوانين کلي و بهره گيري هايي که زن مسلمان دارد، مي توانند زندگي کنند. ولي تو يک فرد استثنايي هستي، وقتي که مي گويد تو مي خواهي بانوي همه ي زنان جهان باشي، اين به معناي آن نيست که براي پيروان خود، يک بت ساخته باشد، که فقط او را بپرستند و يک معبود که ستايشش کنند و يک ممدوح که فقط مدحش را بگويند و يا يک قرباني که فقط عزاداري مي کنند. بلکه به عنوان يک سرمشق، او را بشناسند، بياموزندش، و از روي زندگيش، درس بياموزند و عمل کنند. اين معناي سيده ي زنان عالم است. چگونه مي توان آموخت ؟ در ابعاد گوناگون، زندگي فاطمه را مي دانيد و نيازي به تکرار نيست. آنچه مي خواهم بگويم، درس آموختن از اين شخصيت است. وقتي که مثلا مسئله ي فدک در زندگي فاطمه مطرح است،بايد ديد از آن چه مي توان آموخت. من قبلا گفته ام تکيه ي حضرت فاطمه براي پس گرفتن فدک، فقط کوشش براي باز گرفتن يک مزرعه ي کوچک نيست. اين قدر نبايد دعوت فاطمه و مبارزه ي فاطمه را کوچک کرد و تحقير کرد. براي اينکه مبارزه براي پس گرفتن فدک، و اعلان غصب فدک به طور مداوم، به عنوان نشان دادن نشانه اي و مظهري از غصب و انحراف رژيم حاکمي است که فاطمه با آن مخالف است. اين يک نمونه ي سياسي است براي نشان دادن هميشگي رژيمي که الان روي کار آمده، عليرغم تمام توجيهات ديني، و وجهه هاي بزرگ اصحاب براساس حق و عدل و قانون اسلام، عمل نکرده است. و نمونه اش فدک، که اگر يک تومان هم باشد، بزرگترين ارزش را دارد، به عنوان سمبل، به عنوان رمز و مظهر نشان دهنده و دليل، نه به عنوان يک مقدار ارزش اقنصادي، ولي وقتي که مبارزه ي دائم فاطمه را براي پس گرفتن فدک مي بينيم، وقتي مبارزه ي دائمي و غير عادي فاطمه را در احقاق حق ابوالحسن، ((به اصطلاح خودش يعني علي ))مي بينيم، نبايد فقط به همين موضوع ، محدود بشويم و همين را ، هي تکرار کنيم. امروز نه فدک است و نه اين تصادم هست و نه انتخابات سقيفه. خيال نکنيد که يک موضوع تاريخي است، نه، اين موضوعات زنده است و بايد تکرار بشود. اما نه به عنوان موضوعات تکراري تاريخ که هر سال بايد فقط يادآوري بشود، بلکه به عنوان اينکه طرح شود و از آن درس گرفته شود. چه درسي ؟ درسي که مي توان از بزرگترين مظهر مادري و تاريخ اسلام و نمونه ي اعلاي يک زن خانه، داراي همسر و پرورنده ي فرزند ـ آن چنان همسري و اين چنين فرزنداني ـ گرفت. زني که در تمام مدت عمرش ، از طفوليت تا ازدواجش و از ازدواجش تا مرگش، به عنوان يک عنصر مسئول در سرنوشت امت، فکر، عقيده، مبارزه، حق پرستي، همچنين در مقابل انحراف و در غصب و ستمي که در جامعه اش به وجود مي آيد، احساس مسئوليت مي کند و در متن و درگيري هاي اجتماعي حضور دارد و تا لحظه ي مرگش، خاموش نمي نشيند. عليرغم اينکه مي داند در اين مبارزه، پيروز نخواهد شد. اين درس است ! اين مسئوليت اجتماعي است. يک دختر ۵ ساله يا ۱۰ ساله است، در مکه دائما پا بپاي پيغمبر است. پا بپاي پدر است. فاطمه به خاطر پدر، چنين مسئوليتي ندارد که در چنين وضع تند و حاد اجتماعي، سياسي و فکري، پا بپاي پدر باشد. چون دختر ۷و۸ ساله، دختر خانه است، اما نسبت به سرنوشت نهضت، احساس مسئوليت مي کند. و در حالي که نسبت به سنش مسئول نيست، در هرجا که درگيري هست و پيغمبر در برابر دشمن تنهاست، باز مي بينيم اين طفل کوچک در کنارش هست. در حصار ، در دوران سخت زندان، دوراني که آدم هاي قهرمان ما مثل سعدبن وقاص ، بعد از سال ها، وقتي از اين دوران ياد مي کند، پشتش مي لرزد و به عنوان بزرگترين سال هاي سختي ياد مي کند. در اين دوران، در اين سختي که بزرگترين بار سختي به دوش خانواده ي پيغمبر است، که مسئول همه ي آن زنداني است، دوران گرسنگي، فشار، تحقير، سختي، تنهايي، باز فاطمه در اين خانه همه جا هست، و همه جا با اين دستهاي کوچک، نوازشگر مادر فرسوده و پدر قهرمان و تنهاست، و همچنين خواهران بزرگتر از خودش را دلداري مي دهد، و تنها سرچشمه ي عمر و محبت و ايجاد عشق و شور ، در اين خانه ي بسيار سخت و بسيار دشوار است تا هجرتش، و بزرگترين صدمه ها را در هجرت مي بيند، و وارد خانه ي علي مي شود. حتي در انتخاب علي، يک مسئوليت اجتماعي از خودش نشان مي دهد. انتخاب علي، انتخاب يک شوهري که به درد زندگي يک زن بخورد، نيست. هرکس علي را مي شناسد، مي داند که او شوهري نيست که به زندگي داخلي، شور و نشاط وجيهات روزمره بدهد. از اين سعادت هايي که هر زني توقع دارد شوهرش حمال آن ، از بيرون به داخل خانه باشد نيست. مي داند علي مردي است که جز شمشير و جز عشق ، چيزي ندارد و مسلما تا آخر عمرش هم هيچ چيز نخواهد داشت و جز با دست خالي به خانه باز نخواهد گشت. و مي داند که وجودش چنان ساخته شده که سرنوشت، گويي او را به عنوان سنداني در زير همه ي شکنجه ها، ضربه ها، سختي ها ساخته و پرورده است. چنان مردي که به عنوان همسري ، برگزيدش و پيش از اينکه تسليم به يک ازدواج بشود، اين دختر يک مسئوليت بزرگ فکري و اجتماعي و انساني را انتخاب کرده است. چنانکه ديديد، فاطمه، خوب آگاهانه فهميد که چگونه انتخاب کرده، و چه پرشکوه اين انتخاب را و اين رسالت را تا مرگ بر عهده گرفت، و چه خانه اي ساخت، خانه اي که در طول تاريخ، چه مسلمان باشي و چه نباشي، به عنوان ملاک هاي ماورائي انسان بي نظير است. خانه اي که پدر، علي است و مادر، فاطمه و پسران، حسن و حسين و دختر، زينب. هرکدامشان الگو، هرکدامشان مثل اعلي، همه در يک خانواده، نه اينکه در طول تاريخ جمع کنيم و آن را بسازيم. توي يک خانه، زير يک سقف، در يک نسل. داشتن چنان خانه اي ،و پشتوانه ي اين خانه، داشتن چنان مذهبي و فرهنگي و در عين حال، داشتن چنين سرنوشتي ،بسيار درد آور و اسف بار است. و داشتن چنان شخصيتي که کسي چون عايشه را به آن صورت به تحسين واميدارد، اين بزرگترين نشانه ي عظمت انکار ناپذير اوست که هرکس در چهره ي فاطمه مي تواند ببيند، عايشه از نظر رقابت هاي داخلي و مخالفت ها و عقده هاي شخصي اش، معروف است. يکي از نمونه هايش اينکه پيغمبر اسلام، مطلوب و محبوب عايشه است ولي خود پيغمبر دوستدار شديد فاطمه است. و اين خودش عقده ايجاد مي کند، و مي بينيم بر سر اين اختلافات، عايشه چه کشمکش ها نشان داد و چه قدر شور و شر ها به راه انداخت. و در عين حال مي بينيم يک ستايشي از فاطمه دارد که براي من شگفت انگيز است و نشان مي دهد که امکان ندارد چنين عظمتي را انکار کند و مي گويد: ( و ما رايت افضل من فاطمه الا اباها ) نديدم برتر از فاطمه هيچکس، مگر پدرش را. امروز هر زن روشنفکري که بتواند چيزي بخواند، کافي است که بتواند اين چهره ها را بشناسد، کافيست که بتواند بخواند و بخواند ! تا به جاي اينکه اين چهره هاي سنتي را که امروز بنام زن مسلمان ، در جامعه هاي اسلامي معرفي مي شوند، با زن مدرن مقايسه کند، زناني را که در تاريخ اسلام، الگوي زن هستند و نمونه اند، با زن مدرن امروز و زن روزي که نشان مي دهد ـ زن روز ـ مقايسه کند. آن وقت خواهيم ديد چه نتيجه گيري مي کند. خيلي ساده است. فقط بر نويسندگان آگاه و مسئول و محققين و وعاظ آگاه و روشن است که اين تصوير ها را روشن و دقيق و آگاهانه در اختيار اين نسل قرار بدهند. اين کافيست و بزرگترين مقاومت آگاهانه انساني در برابر اين هجوم است. وقتي همين زن که مي گوييم، فقط بخواند، و اين تصوير را مثلا در صفين ببيند، سيماي واقعي زن مسلمان را خواهد شناخت. در جنگ صفين، يکي از بزرگترين عوامل تاييد و تشويق روحيات مجاهداني که زير پرچم علي مي جنگند، زنان هستند که با شعر و نثر و خطبه ها و سخنراني هاي مهيج، مجاهدان صف علي را به جهاد تحريک مي کردند. اين نقش زن است. بعد از جنگ صفين، بعد از مرگ علي و بعد از همه ي اين ها، يکي از همين زن ها را تعقيب کردند. اين ها خاطره ي شان در ذهن دشمن سالها ماند ـ ما فراموش کرديم ـ معاويه فراموش نکرد. يکي از اين ها را گفت بياورند، بردند به دربار دمشق، معاويه او را احضار کرد، يکي از آن هايي بود که در صفين، پس از غلبه بر دشمن، در تاييد شيعيان علي، خطبه هاي بسيار شور انگيز و عميق در تهييج شيعيان علي و در کوبيدن دشمن و باند معاويه مي خواند. معاويه گفت که تو خيلي گذشته ي پر از گناهي داري و خيلي جرم داري. او گفت: خدا تو را بيامرزد، از گذشته در گذر ( دست پايين گرفت ). معاويه گفت: تو مي داني که هر خوني در صفين از ما به شمشير ياران علي ريخته شد، تو هم در آن دست داري ؟ گفت: خدا تو را مژده ي خير بدهد که مرا مژده ي خير دادي، اين است زن ! يکي از کتاب هاي خاص که به عنوان اصحاب پيغمبر نوشته شد، کتابي است که فقط درباره ي زنان نوشته شده است. در طول تاريخ اسلام هروقت اسلام به معني راستين وجود داشته و اسلام بر جامعه حکومت مي کرده، زنان نيز در رشته هاي علمي، در زمينه هاي ادبي و در نقش هاي اجتماعي، بزرگترين استعداد ها را نشان داده اند. وقتي همه کس منحط شد، زن هم نيز منحط شد. آن هم از بين رفت، مگر مرد چه حقوقي دارد که حال ، زن ندارد ؟ حجاب ؟ مگر مردها حجاب ندارند الان ؟ مگر چيه حجاب ؟ چادر ؟ اتفاقا يکي از چيزهايي که آقاي مطهري مطرح کرده اند ـ و چه خوب ـ مسئله ي چادر است به عنوان يک شکل و مسئله ي حجاب به عنوان يک اصل اسلامي است و چادر در يک شکل، خاص يک سنت اجتماعي براي قوم خاص است. از اين دو، يکي بر حسب اختلاف در آب و هوا، در نظام اجتماعي و در مرحله ي فرهنگي از اين مملکت به آن مملکت از اين زمان به آن زمان، اين فرم، تغيير پيدا مي کند. اما اصل حجاب اسلامي به عنوان يک قانون فقهي، يک اصلي است که هر انسان آگاه و روشني برايش منطقي و قابل پذيرش است. اما امروز اين سنت و اين اصل اسلامي، چنان مخلوط شده که در ذهن همه به صورت دو کلمه ي مترادف در آمده است و آن وقت روشنفکر به عنوان حمله به چادر، به حجاب حمله مي کند. و متقابلا متعصبين به عنوان دفاع از حجاب، متاسفانه از چادر فقط دفاع مي کنند و هر شکل ديگري را نفي مي کنند و به شدت منکر مي شوند. مي بينيم در اين تصادم چه چيزها از بين مي رود و مجال براي طرح چه حقايقي از دست مي رود. و همين روشنفکر، ديگر فرصت آن را نمي کند که زينب را ببيند. زينب وقتي که مي بيند که نهضت شروع شده ـ در اين نهضت اتفاقي است که رهبري دست امام حسين و برادرش است، و شرکت زينب به عنوان تعهد در برابر برادر نيست، به عنوان تعهد در برابر خودش است و در برابر خدا ـ وقتي که مي بيند، رهبر اين نهضت راه افتاد و سرنوشتي را براي جهاد در برابر ستمي که بر جامعه مسلط شده انتخاب کرد، زندگي خودش، خانواده اش و همسرش را رها مي کند و همراه نهضت مي آيد. و مي بينيم پا به پاي امام حسين تا لحظه ي شهادت هست و در لحظه اي سخت تر از همه ي لحظه هايي که بر حسين و يارانش گذشته و گذرانده، پرچم ادامه ي نهضت را او تنها به دوش مي کشد و آنچنان محکم و بي ترديد و بي ترس و بي تزلزل و بي مصلحت انديشي هاي منحط و بي تقيه، حقيقتي را که حسين با خون خودش گفت، او تنهاي تنها، با کلمه گفت و در هرجا بر سر هر قدرتي فرياد زد. و در همه ي سرزمين هايي که رفت يا به صورت اسير تبعيدي، اين بذر انقلاب را افشاند. آنچنان افشاند که حتي امروز مي بينيم کشورهايي که هنوز به عنوان رسميت تشيع ندارد ولي محبت اهل بيت و عشق به خانواده ي پيغمبر در آنجا عميق است. و بعد در دوره اي که همه ي قدرت ها نابود شده و همه ي پايگاه هايي که مردان از آن حمايت مي کردند، همه ورشکست شده و برچيده شد، و عليرغم قدرت امپراطوري خلافتي که شرق و غرب و ايران و روم را به زانو درآورد، يک زن، دنبال انقلاب را ادامه مي دهد، و بذر انديشه و مکتب حسين را همه جا مي پراکند و همه جا قطره ي خون کربلا را به عنوان نمونه مي برد و به همه ي زمان ها نشان مي دهد. همه ي اين معجزات مال زن است. وقتي که يک زن در اين قرن ـ زن آگاه و مسئول ـ چنين نقشي را از خانواده ي فاطمه مي بيند، مي داند که زن روز را در کجا بايد جست و چگونه بايد ساخت و مي فهمد که زن هر روزي را، در هر قرني را از روي اين الگو مي شود ساخت. اين ها ارزش هايي نيست که براساس سنت نظام اجتماعي و توليدي و فرهنگي دگرگون و کهنه شود. وقتي اين ها از بين خواهند رفت که بشريت در اين هستي وجود نداشته باشد. او بايد فاطمه را بشناسد. کسي که در دوران کودکي اش يک مجاهد است و در دوران سخت زندان سه ساله ي مکه و شعب ابوطالب ، يک صبور بردبار، و در دوره ي بعد يک همکار، و در دوره ي تنهايي و مرگ مادر و رفتن دو خواهر، که پيغمبر رهبر اين نهضت تنها ماند، يک مادر و پدر، در مدينه يک همسر ، بزرگترين مجاهد و رهبر و جوان تنها و غريب و تهيدست اين نهضت، يعني علي ـ که خودش او را به همسري انتخاب کرد و به خانه اي مي رود که جز فقر و جز عشق، هيچ چيز اسباب اين خانه نيست و بعد به عنوان عاليترين همسر، عاليترين روح، روحي به آن بزرگي که در هستي نمي گنجد، همسر و همراه و هم پرواز تنهايي هاي علي و همدم سختي هاي اوست و همدل و همفکر مبارزات، تنهايي ها و محروميت هاي او و بعد هم پرورنده ي حسين است و حسن و زينب. حسين که خود الگويي است در انسانيت و زينب مهمتر. نقش فاطمه در زينب مهمتر است. چرا ؟ براي اينکه حسين در مسجد پيغمبر بزرگ شده، و در ميان اصحاب بزرگ شده، در مدينه بزرگ شده، در اوج کشمکش ها بزرگ شده، و در کوران فساد و در متن حوادث اجتماعي بزرگ شده است. اما زينب تنها در خانه و در دامن مادر ، بزرگ شده. و آن وقت زني اين چنين بتواند نقشي آن چنان را در ادامه و تکميل نهضت کربلا بازي کند، نشان مي دهد که دست فاطمه در ساختن اين روح و اين روح ها چه دستي است . و چگونه خانه ي او خانه اي است که از هر بعدي نمونه ي انسانيت تجلي مي کند و به چه معني عترت پيغمبر، يکي از ملاک هاي شناخت اسلام در همه ي زمان هاست ؟ چرا ؟ اين ها همه چيزهاي منطقي است. و بعد هم که دوران سختي مي آيد، دوران عزت و قدرت زمان پيغمبر در مدينه سر مي آيد، باز فاطمه مظهر فقر، مظهر سختي، مظهر کار در بيرون و در داخل خانه و مظهر يک مادر است. و همچنان که در نامه اي که به برادر نوشته ام ـ به آن برادر در سفر (( رجوع کنيد که کتاب " آري اينچنين بود برادر " )) ـ فاطمه در دوره ي اوج قدرت و عزت، در حالي که همسرش بزرگترين قهرمان نهضت و پدرش رهبر نهضت است، باز هم نمونه ي يک زني است که همچون يک کنيز در تاريخ، گرسنگي مي کشد. سختي مي برد و محروميت را تحمل مي کند ، حتي در دوره ي عزت همسرش و در دوره ي حکومت پدرش ـ لا اقل از لحاظ قدرت ظاهري. و بعد هم که دوران سختي مي آيد و دوران تحمل باز مبارزه. در بحبوحه اي که همه ي اصحاب و شيرمردان حنين و بدر و احد، در مدينه خاموش شده اند، اين مادر تنها باز با شدت و مقاومت و تداوم ، مبارزه مي کند. حتي شبانه به خانه ي اصحاب مي رود. به خانه ي شخصيت هاي موثر سياسي مي رود، ياران بزرگ پيغمبر را مي بيند، مهره هاي اساسي کارگرداني سقيفه را مي بيند و به همه آگاهي مي دهد، و همه را انتقاد مي کند، براي تجزيه و تحليل کردن و فاجعه را پيش از وقت بر روي همه گفتن و تاريخ فردا را بر روي همه گشودن. اين نقش اجتماعي اين دوره است . . . تا ميميرد و بعد از مرگ. بعد از مرگ، ياد او، خاطره ي او و مجاهدات او، حيات ديگري را پس از مرگش در تاريخ اسلام آغاز مي کند. و مظهر حق شناسي و عدالت خواهي در همه ي نهضت هاي انقلابي قرن هاي دوم و سوم و چهارم تا هفتم و هشتم است. در طول تاريخ اسلام، از مصر گرفته تا ايران. همچنين امروز او مي تواند زن مسلمان را بسازد. او به عنوان يک مادر، در مرحله اي که دختري چون زينب مي پرورد و پسراني چون حسين و حسن. و به عنوان يک بعد ديگر زن متعالي و مثالي، همسر، به عنوان کسي که در تنهايي ها و سختي ها، نقش ها و عظمت هاي علي، پا به پاي اوست . و همچنين به عنوان يک زن مسئول اجتماعي، کسي که از بدو تولد تا لحظه اي که پدرش را تنها به زمين گذاشت و دفن شد و در خاموشي، باز يک لحظه از مبارزه نايستاد. در جبهه ي خارجي با کفر تا هجرت و در جبهه ي داخلي با انحراف و قتل تا لحظه ي مرگ، حتي بعد از مرگ نيز که : " علي مرا پنهان دفن کن تا بر گور من گرد نيايند و همه بر عزاي من مراسمي بپا نکنند و بر من نماز نخوانند و مراسمي بپا ندارند، تا بنام تجليل از نام من، قدرتي که هم اکنون به روي کار آمده، قدرت خود را توجيه ديني کنند. زني که حتي مردن و دفن شدنش را مي خواهد وسيله اي کند، براي مبارزه در راه حق و محکوم کردن ابدي و هميشگي غصب. " اين است " چگونه امروز، زن مسلمان بودن " ! " دکتر علي شريعتي " * پايان* مذاهب مختلف، فلسفه هاي مختلف، نظام هاي اجتماعي مختلف، جبهه گيري مختلفي در اين باره داشته اند. امروز، به خصوص از قرن ۱۸و۱۹و۲۰و بلاخص بعد از جنگ جهاني دوم، مسئله ي خاص حقوق اجتماعي و ويژگي هاي انساني زن، در مجامع علمي و همچنين در جريانات اجتماعي و سياسي جهان به شکل يک حادثه و يک تکان شديد روحي و به شکل يک بحران انقلابي مطرح شده است. جامعه هاي سنتي، جامعه هاي تاريخي و جامعه هاي مذهبي، چه در شرق و چه در غرب، چه جامعه هاي ديني و چه جامعه هاي قومي، چه بدوي و چه متمدن، چه مسلمان و چه غير مسلمان در هر حدي از مرحله ي تکامل اجتماعي و فرهنگي و مدني که باشند، خود به خود مستقيما تحت تاثير اين انديشه ها و اين جريانات فکري و حتي واقعيات نوين اجتماعي قرار گرفته اند . متاسفانه بحران، آنچنانکه در غرب آغاز شده و قدرتهاي نيرومند حاکم بر قرن بيستم تقويتش مي کنند، در سراسر جامعه هاي بشري و در همه ي محدوده ها و حتي حصارهاي بسته ي مذهبي و سنتي، شيوع پيدا کرده است و کمتر جامعه هاي سنتي، فرهنگي، تاريخي و يا حتي مذهبي هستند که بتوانند در برابر اين سيل مهاجم فرا گيرنده و تغيير دهنده ، درست ايستادگي کنند . غالبا مقابله با اين مدرنيسم خاصي که بنام آزادي زن، مطرح شده، به شکل تکيه کردن به سنت هاي کهنه و يا به شکل مقاومت و معارضه ي متعصبانه و کور، انجام شده و اين است که نتوانسته اند در برابر اين تغييرات و در برابر اين حمله مقاومت کنند و از هجوم و پيشروي آن بکاهند. گروه ديگري که اکثريت دارند و بيشتر تحصيل کرده هاي جديد، شبه فرنگي ها يا به قولي شبه روشنفکران در اين جامعه هاي عقب مانده، اين بحران را با شدت استقبال کردند و خودشان يکي از قوي ترين عوامل توسعه و تقويت اين دگرگوني شديد و ويرانگر بودند، بنابراين در جامعه هاي سنتي مذهبي و از آن جمله در جامعه هاي اسلامي، برخورد در برابر هجوم مدرن مآبانه ي آزادي زن ـ به آن معنايي که غرب اعلام کرده بود ـ از هر دو جناح، تقويت کننده، پذيرنده و تاييد کننده بود، هم جناح شبه روشنفکر و مدرن جامعه هاي اسلامي و يا غير اسلامي در شرق، که آن را به عنوان سمبل تمدن جديد و به عنوان پيشرفت و روشنگري و روشنايي پذيرفته ، و هم جناح هاي سنتي و کهنه که با مقاومتهاي ناشيانه و مقابله گويي هاي غير علمي و غير منطقي و به صورت غير مستقيم، زمينه را در داخل اين جامعه ها براي تقويت آن فکر و پذيرش هرچه بيشتر اين بحران آماده کردند. ( اين يک قانون عمومي است، مثل اينکه وقتي بنزين در خانه اي ريخته مي شود و مشتعل مي گردد، اگر از يک گوشه، کساني عجولانه و ناپخته و غير منطقي کوشش کنند که آتش را خاموش کنند، اينها بيشتر به توسعه ي هرچه بيشتر اين مشعله و اين آتش کمک مي کنند ). اين است که غالبا اين مقاومت ها، در برابر غرب به صورت ناشيانه اي آنچنان شکل گرفته که زمينه را براي پذيرش جامعه و ايجاد عقده در درون اين جامعه ها و ايجاد عکس العملي که نتيجه اش استقبال از دعوت غرب بوده، مساعد کرده است . بسيار کم اند، جامعه هايي که توانسته اند در برابر دعوت جديد غرب، خوب بايستند، خوب عکس العمل نشان بدهند و آگاهانه شکل زندگي خودشان را انتخاب کنند. يک از عوامل بزرگي که مي تواند جامعه هاي شرقي را در برابر هجوم فکري و فرهنگي غرب که يکي از وجوهش زندگي زن و وجه زن مدرن است ـ توانايي مقاومت ببخشد، داشتن فرهنگ غني، تاريخ پر از زيبايي و تجربه، و ارزش و عقيده و همچنين داشتن حقوق انساني مترقي و بلاخص داشتن چهره هاي بسيار پرشکوه و کامل انساني در مذهب و در تاريخ آن قوم است . و خوشبختانه از اين جهت، جامعه هاي اسلامي، اگرچه نتوانسته اند آگاهانه در برابر هجوم استعمار غربي بايستند، ولي از نظر نيرو و امکانات فرهنگي ،داراي تاريخ و فرهنگ و مذهب بسيار مترقي هستند که مي توانند با تکيه به آن و احياء آن و با رواج ارزش هاي انساني موجود در فرهنگشان و در گذشته ي شان، نسل جديد را ـ توانايي مقاومت در برابر غرب ببخشند و در اين زمينه ي خاصي که موضوع سخن ماست، بزرگترين سلاح براي مبارزه با تحميل ارزش هاي غربي، و بزرگترين وسيله براي ايجاد مقاومت آگاهانه در نسل جديد جامعه هاي اسلامي در برابر دعوت غرب، داشتن چهره هاي بسيار ممتاز و شخصيت هاي نمونه ي متعالي زنده در تاريخ و در مذهب اسلام است . که اگر اين چهره ها دقيقا شناخته بشوند و دقيقا تصوير شوند و اين شخصيت ها درست، عالمانه و آگاهانه با بينش علمي و نو، بازشناسي شوند، نسل جديد احساس خواهد کرد که براي نجات از سنت هاي کهنه، و زن جديد، و براي رهايي از سنت هاي انحرافي و ارتجاعي، لزومي ندارد که به دعوت هاي منحرفانه ي غرب، بنام مدرنيزم، پاسخ مثبت بدهند، بلکه خود ،الگوهاي بسيار متعالي براي پيروي و براي خودسازي دارد و در راس همه ي اين تصويرها و در بالاي همه ي اين نمونه هاي متعالي، فاطمه قرار دارد. آنچه که مهم است و آنچه که تلاش ما همه موقوف به آن است،اين است که اين مسائل مربوط به زن، مربوط به علم، مربوط به جامعه، مربوط به فرم زندگي، مربوط به روابط طبقاتي، مربوط به بينش علمي و مربوط به جهان بيني، همه در اسلام مطرح است. پس کوشش ما در اين است که ببينيم امروز براي حل مشکلاتمان و پاسخگويي به سوالات اين زمانمان و براي درگيري هاي فکري که اکنون داريم و نيازهايي که اکنون حس مي کنيم، چگونه مي توانيم اين ارزش ها را و اين درس ها را بفهميم و نيز چگونه مي توانيم آنها را تحقق ببخشيم و از آنها بهره بگيريم. هدف اساسي کار ما اين است. مسئله ي چگونه فهميدن است. اهل بيت در نظر همه ي روشنفکران کشورهاي اسلامي ـ به خصوص شيعه که چهره ي شديد تر و روشنتر و مشخص تري از آنان دارد ـ منظر تجلي عالي ترين و برترين ارزش هاي انساني و اسلامي بوده است. چون اهل بيت و اين ارزش ها فقط منحصر به يک قوم خاص نيست، نه تنها منحصر به ما نيست و نه تنها همه ي مسلمانهاي امروز ـ که دوره ي تبليغات زهر آگين دستگاه هاي خلافت گذشته است، همه به سادگي مي توانند ببينند که نمونه هاي متعالي، از يک خانه ي کوچک که از همه ي تاريخ بزرگتر است. بيرون آمده اند، نه تنها همه معترفند، بلکه هرکس به آن اندازه به ارزشهاي مترقي انساني ـ معترف است که تابلو بودن و سرمشق بودن اين خاندان را به ابعاد گوناگون و چهره هاي مختلفي که اين بيت را ساخته اند ،معترف است. اين ارزش ها بالاتر از ارزشهاي فرقه اي و تاريخي و قومي خاص است. ارزشهاي متعالي و ماوراي تاريخي و ماوراء فرقه اي و انسان ،نمونه اي هميشگي است. بنابراين هرکس که انسان است، براي آنان حرمت قائل است و هرکس ارزشهاي انساني را آگاهست و هرکس تعهد يک روشنفکر انسان را در دنيا دارد، به ارزشهايي که اين خانه در صحنه ي تاريخ بشري خلق کرده و معترف و متعهد است. اما مسئله، چگونه فهميدن است. مسئله اين است که وقتي که مثلا شرح حال فاطمه را تکرار مي کنيم، چگونه از حال او، از کار او و از نقش اجتماعي و فکري و مذهبي او درس بگيريم و بياموزيم. و به عنوان راهنمايي در زندگي خود و گروه خود و جامعه ي خود از آن بهره بگيريم، اين مسئله، مسئله ي اساسي است. چگونه فهميدن. همه ي تلاشهاي روشنفکر متعهد اين جامعه بايد امروز در مسير خوب فهميدن فرهنگ شيعي ، مذهب شيعي و خوب فهميدن تاريخ اسلام و مذهب اسلام قرار بگيرد. خوب فهميدن، اين کليد نجات همه ي ماست. از جمله خوب فهميدن فاطمه. بعد از جنگ جهاني دوم، مسئله ي زن به صورت حساس ترين مسئله و به صورت حساس تر از هميشه در غرب مطرح شد. به خاطر اين است که ـ يکي از عللش خود جنگ جهاني دوم است ـ جنگ جهاني دوم، روابط خانوادگي را متلاشي کرد. اين جنگ ارزشهاي سنتي و ارزشهاي مذهبي را و مراسم و رسوم و اخلاق و معنويت اجتماعي را در هم ريخت. و بعد ويرانگري، همه چيز در دوره ي جنگ ،همانطور که منحني قساوت، جنايت، تجاوز و قتل و قرباني شدن همه چيز بالا مي رود، از نظر فکري و اخلاقي نيز تاثير بسيار انحرافي در نسل بعد از جنگ دارد. به طوري که امروز ،غرب، بعد از آنکه يک ربع قرن از جنگ گذشته، هنوز آثار شوم آن را در روح و فکر و حتي هنر و فلسفه ي امروز حس مي کند. کسانيکه پيش از جنگ جهاني دوم، آلمان و فرانسه را ديده اند، حتي آمريکاي دور از جنگ را ديده اند و بعد از دوره ي جنگ نيز رفته اند، احساس مي کنند که در اين فاصله بيش از چندين قرن گويي گذشته است. و ناگهان همه چيز، در يک نسل فرو ريخته است. بنابراين يکي از آثار طبيعي انحراف هاي ناشي از جنگ، مسئله ي فرو ريختن ارزشهاي اخلاقي بود که همواره زن، حامل آن بود. اما پيش از اين، غرب با مبارزه ي همه جانبه از نظر فلسفي، فکري و اجتماعي و توليدي و از نظر تمدن و فرهنگ که با مذهب قرون وسطايي کليسا، يعني مذهب کاتوليک هاي حاکم در غرب و خود به خود با همه ي قيدها، حدود و ارزش هاي اخلاقي و فکري و اعتقادي که کليسا بنام دين از آنها دفاع و حمايت مي کرد، در افتاده و آنها را نابود کرده بود. و در مسير پايگاه هايي که کليسا بنام دين از آنها دفاع مي کرد و همواره مذهب نگاهبانش بود، ارزش و حقوق و شخصيت معنوي و اجتماعي و انساني زن بود که همواره با قيد و بندها و سنت هاي ضد زن و انحرافي، که همه در يک آميخته اي بنام سنت مذهبي در غرب وجود داشت، مجموعا کليسا بنام دين از همه ي آنها دفاع مي کرد و بعد از رنسانس و بعد از رشد بورژوازي، و انقلاب بورژوازي، فرهنگ بورژوازي که فرهنگ آزادي فردي است، بر کليسا پيروز شد. با اين پيروزي، بر حاکميت حقوقي و اخلاقي و روحي و علمي کليسا و مذهب، خود به خود اين پايگاه هم در مسير حمله ي بورژوازي نابود شد. و نتيجه اينکه همه ي قيد ها و ارزشها و حتي سنت هاي انحرافي يا سنت هاي انساني و ارزشهاي مثبت و منفي در باره ي زن ،که مجموعا بنام دين از آنها حمايت مي شد، در برابر رشد بورژوازي و فرهنگ بورژوازي فرو ريخت. و ناگهان مسئله ي آزادي جنسي مطرح شد و در اين شعار آزادي جنسي، چون همه ي محروميت ها و قيدهاي ضد انساني خودش را هم مي ديد که دارد از بين مي رود، آن را به شدت استقبال کرد تا مسئله وارد قلمرو علم شد. و آنچه که عليه مذهب، امروز مطرح شده بينش بورژوازي شد و علم بعد از قرون وسطي که در خدمت کليسا بود، برخلاف ادعاي امروز، آزاد نشد ـ از قيد کليسا آزاد شد و به قيد بورژوازي رشد يافته، حاکم امروز در آمد. و اگر امروز مي بينيم بنام علم ، با مذهب و ارزشهاي اخلاقي مخالفت مي شود، اين علم نيست که مخالفت مي کند، در اين بت علم و در اين قيافه ي گوساله ي زرين علم سامري، بورژوازي زر ساز زرگر است که بانگ بر مي دارد، چنانکه در قرون وسطي هم اين فئوداليته بوده که از اين سنت هاي اجتماعي ـ اخلاقي، اشرافيت فئوداليته ي شواليه بازي حمايت مي کرد و آنها را پيگيري مي کرد و نامش را دين و مذهب گذاشته بود و مسيحيت، نه آنجا مسيحيت بود که فئوداليته دفاع مي کرد و نه اينجا نظام بورژوازي است و روشنفکراني که مبناي تحولات اجتماعي را در اقتصاد و در زير بناي مادي اجتماعي مي دانند، بهتر مي توانند منطق مرا بپذيرند. تا فرويد آمد، که يکي از همين گوساله هاي بورژوازي است و در درون اين گوساله علم است، باز بينش و روحيه ي آزادي طلب بورژوازي است که بانگ بر مي دارد، مکتب علمي سکسواليته را بنيان نهاد: اصالت جنسي ! طبقه ي بورژوازي، اصولا طبقه ي پستي است، برخلاف فئوداليته که يک نظام ضد انساني است، اما باز به هر حال ارزشهاي عياري و اخلاق نجيب زادگي را تقويت مي کند، گرچه اين اخلاق هم يک اخلاق انحرافي است، اما بورژوازي ،يک بينش چارپولي دارد که همه ي ارزشهاي متعالي انساني را ناديده مي گيرد، جز پول و آن هم پول چهار پولي، اين است که عالمي که در دوره ي حکومت بورژوازي مي انديشد و تحقيق علمي هم مي کند، وقتي مي رود توي اقتصاد، مجموعه ي ارزشهاي فرهنگي، معنوي و فداکاري انسان، شهادت ها، نبوغ ها، قهرماني ها، صبر ها و مبارزات و احساسات، عواطف، هنر و ادبيات، همه را روي اقتصاد، به معني لخت و عريان و پست معامله و مصرف مي آورد. و آنکه وارد رشته ي روانشناسي يا انسان شناسي مي شود، همه ي ابعاد، جلوه ها و تجلي هاي روح اسرار آميز و عميق انسان را در مذهب ، بنام روح خدايي و استعداد ماورايي و خدايي انسان تلقي مي کند، بلکه اين همه را جلوه ي عقده هاي گوناگون سرکوب شده ي جنسي مي نامد و نبوغ را ديوار به ديوار جنون و همه ي تلاش ها، کوشش ها، عقيده ها و مقاومت ها ، باز شدن عقده هاي محبوس و سرکوب شده ي جنسي و همه احساس هاي لطيف انساني را حتي نوازش مادري، کودکش را و پرستش انسان معبودش را همه را در رابطه ي مسائل جنسي نگاه مي کند. يکي از استادان آمريکايي به مشهد آمده بود، تز دکترايش را راجع به جامعه شناسي فرهنگي مي نوشت. فارسي ،خيلي خوب ياد گرفته بود و چندين بار آمده بود آنجا دکترا در رشته ادبيات فارسي بنويسد. خيلي تحت تاثير عرفان ايران قرار گرفته بود، خيلي زياد به حافظ تکيه مي کرد. گقتم که مولوي که استاد بزرگتر همه است، چرا به او توجه نداري ؟ گفت او انحراف جنسي داشته است ! گفتم چه انحرافي ؟ گفت در رابطه اش با شمس تبريزي، از همين غزل هايي که سروده معلوم مي شود. خودش هم اعتراف کرده، گفته که : من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بد حالان و خوشحالان شدم بعد: از نفرینم مرد و زن ناليده اند، . . . معلوم مي شود که انحراف داشته ! و داستان ني ، و خود ني، را که مثال مي زد، همانطور توجيه مي کرد که داستان عطار را با نظريه ي تعبير خواب فرويد ،توجيه مي کنند. اشخاصي که وارد هستند، مي دانند که من چه مي گويم. فرويد در بورژوازي جديد، عليرغم همه ي اخلاق ها، همه ي ارزش هاي انساني و همه ي جلوه هاي متعالي روح بشري، بسيج شد و اسمش را گذاشت، واقعيت گرايي(رئاليسم)، و اين رئاليسم را از قول بورژوازي تعريف نمي کند، از قول عالم، فيلسوف، روانشناس و انسان شناس نقل مي کند. همه ي اين ها از اعضاي وابسته ي همين طبقه هستند. همه ي اين ها،آدمي را در يک حد حيوان جنسي و حيوان اقتصادي خلاصه کرده اند، و اين است که بورژوازي که همه چيز را مسخ کرد، خودش جاي همه ي مذهب ها ،همه ي مکتب ها ، همه ي فرهنگ ها و همه ي ارزش هاي انساني،يک مذهب ساخت، يک مکتب ساخت، يک معبد ساخت و يک پيامبر براي انسان هاي مغلوک اين قرن ساخت که بايد قرباني او باشند. و اين پيغمبر بورژوازي، اسمش فرويد بود، و مذهبش ، جنسيت، و معبدش، فرويديسم و نخستين قرباني اش که در کنار اين معبد ذبح شد، ارزش هاي انساني زن بود. اين است که ما چون در شرق هستيم، هميشه از استعمار غربي سخن مي گوييم و اين امر محتاج به توضيح است، استعمار غربي به اين معني نيست که غرب، شرق را استثمار و يا استعمار مي کند. بلکه يک قدرت و يک طبقه ي جهاني وجود دارد که هم شرق و هم غرب را استثمار مي کند. اگر فرصت مي بود، مي گفتم که اين قدرت ها، توده هاي مردم خود اروپا را بيشتر از توده هاي مشرق زمين، مسخ کرده و به استعمار و بيگاري و بيچارگي کشيده و مي کشد. عوامل گوناگوني که اين قدرت حاکم بر جهان بر مي انگيزاند، تا کشورهاي شرقي و جوامع شرقي و نسل جديد کشورهاي اسلامي را سرگرم کرده و به مسائل انحرافي، حساسيت هاي جزئي، مسائل داخلي، شايعه سازي، تفرقه اندازي، ايجاد بدبيني، دور خود پيچيدن و به جان هم افتادن بکشاند تا همه از او غافل بمانند. اين قدرت در خود غرب نيز براي نابود کردن و تمکين کردن و مسخ کردن توده هاي جوان و نسل انسان دوست خود اروپا، هزاران حيله و جنايت، بدتر از جناياتي که بنام استعمار در کشورهاي شرق مي کند، انجام مي دهد. با وجود اين همه کوشش و دستگاه هاي جاسوسي در دنيا ـ که پشه را در هوا نعل مي کنند ـ مي بينيم خروارها خروار و تن ها تن، مواد مخدر از شرق به غرب، آزادانه و بر اساس سازمان هاي عظيم جهاني که در همه ي دنيا، هماپيماهاي شخصي، کارخانه ها، بندرها،کشتي ها و ادارات مرکزيت دارند، منتقل کرده و توليد نموده و به فروش مي رسانند. ولي دستگاه هاي پليسي و جاسوسي جهان نمي توانند اين ها را در آمريکا و اروپا و جاهاي ديگر دنيا بگيرند، به خاطر اينکه کالاهايي هستند که نسل انسان دوست و روشن و جوان خود اروپا را نگذارند که بفهمند چه قدرتي بر سرنوشت انسان امروز حاکم است. قدرتي که هم شرق و هم غرب را استثمار مي کند، منتها، رابطه اش را با شرق ـ ما ـ به طور کلي رابطه ي غرب با شرق مي گوييم وگرنه هم در شرق و هم در غرب، هر دو انسان، قرباني اين قدرت ضد انساني حاکم هستند. اين است که يکي از بزرگترين ماده هايي که از نظر فکري و اجتماعي و اقتصادي و اخلاقي توسط اين قدرت ها ساخته شده تا روح اجتماعي امروز انسان باشد و جانشين همه ي روح ها و ارزش هاي ديگر و جانشين همه ي برخورداري ها و آزادي هاي ديگر باشد. که عبارت است از جنسيت فرويديسم. اين است که به خصوص بعد از جنگ جهاني دوم، ناگهان مي بينيم که مايه ي اساسي هنر جهان و مخصوصا همه ي فيلم ها، فقط و فقط ،دو عنصر قرار مي گيرد. ۱- خشونت ۲- جنسيت و اين هر دو ارمغان جنگند. به طور تصادفي، چند کارگردان و يا پيست نويس، به اين مسئله پي نبرده اند، بلکه عميق ترين جامعه شناسان و انسان شناسان ،وابسته به اين قدرت جهاني هستند که براي تخدير انديشه هاي بشريت از بهترين و قوي ترين قدرت تبليغاتي دنيا که فيلم است، استمداد کردند تا همه ي ارزش ها را نابود کنند . به جاي آن فقط يک مکتب، همه ي مذهب ها را نابود کنند و به جاي آن، فقط يک مذهب، مذهب و مکتبي را که خودشان مي سازند ! جانشين کنند و آن فرويديسم است. بعد هم اين شبه علماي دست سوم و چهارم کشورهاي دست سوم و چهارم که خيال مي کنند واقعا فرويديسم، علم امروز است و واقعا با کشفيات علوم جديد، تحقيقات فرويد را کشف کرده و ثبت نموده و اثبات کرده اند، در اين کشورهاي عقب مانده، بنام روشنفکري و علم امروز، روانشناسي امروز، به شکل مزدوران بي مزد و رايگان اين قدرت ها در آمده و بنام علم در بين روشنفکران و نسل جديد ملت هاي خودشان، بلندگو هاي مفت و مجاني اين دستگاه هاي عظيم ضد انساني مي شوند و چه بدبخت، متفکرين و روشنفکراني که براي قدرت سرمايه داري حاکم تبراء الي الله، بي مزد و منت و با فداکاري کار مي کنند و خيال مي کنند که واقعا به انسان، آزادي و علم کمک مي کنند. پس براي تسلط اين قدرت، هم غرب و هم شرق بايد قرباني شوند. هم قرباني هروئين، و هم قرباني فرويديسم، بايد اين نسل جوان که چون جوان است، هنوز در درون فرهنگ هاي انحرافي پخته نشده، منحرف نشده، انسان است و هنوز در دنيا نفس مي کشد و با عاطفه است، بايد متوجه سرنوشت خودش نشود: براي اينکه متوجه نشود هرگونه وسيله اي موجه است، چه به صورت علم باشد، چه به صورت هنر، چه به صورت ورزش، چه به صورت ادبيات، چه به صورت تاريخ، چه به صورت سنت، و چه به صورت مذهب باشد. به هر شکلي که سرش گرم باشد و از صحنه غايب و متوجه نشود کافي است. و بهترين راهش تخدير علمي و فکري است و نيرومند تر از همه که زمينه ي مساعد در جامعه دارد و به خصوص متوجه نسل جوان است، سکس ! هم منطق علمي دارد و مدرن است و هم زمينه ي پذيرش دارد، و هم بزرگترين نيرو، که نسل جوان است، بزرگترين قرباني اين مکتب است. اين است که بايد همه ي سرمايه گذاري هاي فکري، انساني، هنري، اجتماعي، سياسي و مالي، براي تقويت اين مکتب بکار افتد. و مي بينيم که با چه سرعتي توسعه پيدا مي کند. War is not healthy for children and other living things حيفم آمد مطلبي در مورد اينکه (واقعا چقدر آزادي داريم)، ننويسم. ما همگي، زندگيي محدودي داريم. شايد تکراري باشه ولي همگي يک روز آمده ايم و يک روز هم بايد ترک ديار کنيم. چه بهتره، مدتي که سهم ما از اين دنيا است، طوري بگذرانيم که خودمان مي خواهيم. شب را طوري سر روي بالشت بگذاريم که اگر کسي پرسيد، روزت چطور بوده ، بتوانيم بگوييم زندگي کرديم، نه اينکه فقط زنده بوديم. چنين زندگي را اگر بخواهيم از بالا بهش نگاه کنيم، فکر مي کنم در کنار همه ي نيازهايش، نيازمند آزادي است. هر کشوري را نگاه مي کنيم، بلاخره يک اعتقاداتي، ديني، مذهبي، و آزادي اي به سبک خود دارد. کشور ما هم استثنا نيست و آزادي به سبک خودش را دارد. من و شما دوست عزيز، نبايد اجازه بدهيم که به ما تحميل نظر بشود، نبايد بگذاريم آزادي را به ما بفروشند. آزادي، حق ماست و آن را به دست خواهيم آورد.(ان شا الله). خدا آن بالا نشسته و من و شما را آزاد گذاشته، آنوقت بايد بنده ي خدا بيايد و از ما سلب آزادي کند ! من هيچ وقت مخالف چنين جامعه اي نبوده ام. اتفاقا آن را هم خيلي دوست دارم. شايد اگر غير از اين بود، من الان اين مطلب را نمي نوشتم. شايد اگر غير از اين بود، من هم مي توانستم مثل خيلي ها، بي تفاوت باشم. ولي وقتي من و شما دوست عزيز، دوست داريم راهي را، غير از چيزي که برايمان معين مي کنند برويم. آيا تحميل نظر و عقيده بر ما، ظلم نيست ؟ به خدا ظلمه. به خدا اينکه صبح بلند شويم برويم سرکار و مثلا راحت برگرديم، راحتي نيست. فکرش را بکنيد، سهم من و شما، چه چيزهايي مي توانسته باشد و الان چيست ! روزي را که به اين حکومت راي داديد، قرار بود نفت و گازمان مجاني باشد. قرار بود، ريالي براي اتوبوس نپردازيم. قبل از انقلاب اگر يک ثانيه با تلفن صحبت مي کرديم، يک پالس حساب مي شد، اگر 10 ساعت هم صحبت مي کرديم، يک پالس. ولي الان چي ؟ اين ها يک گوشه از کارهاي است که در ايران اتفاق مي افتد. ايراني که بودجه اش متاثر از فروش نفت است و حقوق ميليوني افراد حکومتي ما را تامين مي کند. شرکت هاي نفت ما، حقوق هاي ميليوني مي دهند و همه جا هم، دم از بيت المال مي زنند. . . چند روز پيش، کتابخانه بودم، مي خواستم زنگ بزنم خانه، مدير آنجا بهم گفت: تلفن متعلق به بيت المال است و نميشه شخصي استفاده کرد. درآمد بيت المال از کجا تهيه مي شود ؟ از عوارضي که وقت و بي وقت از پدران ما مي گيرند. کشوري که روز به روز، تورم، مردمانش را بدبخت تر مي کند ! ديروز داشتم مجله ي شهروند را گذري نگاه مي کردم، چشمم افتاد به نمودار رشد اقتصادي و تورم در جهان، ديدم ايران از نظر ميزان تورم در جهان، سومين رتبه را دارد. که در مقايسه با 4 سال پيش، 25% افزايش داشته است. اصلا من دارم چه مي گويم! تا حالا فکرش را کرده ايد، يک جوان تازه به بخت رسيده اگر بخواهد يک آپارتمان 40 متري را در شورآباد حتي بخرد،((خريد چيه! اجاره کند)) بايد چقدر بپردازد ؟ با حقوق هايي که به مردم مي دهند، تنها مي شود زنده ماند، تازه، فردا نمي داني آن چندرغاز حقوق را داري يا نه ؟ حالا شما از اين جوان، چه انتظاري داريد ؟ انتظار داريد با اين وضع مالي و حقوق بخور نمير، بيايد برايتان دانس اجرا کند !!! اه، کاشکي اين مطلب را شروع نمي کردم، چونکه مي دانم اين آقايان بالا !، گوش هايشان، يکي، در خيبره و ديگري دروازه ي شام !!! ،بگذريم. اگر بخواهم همه ي مشکلات اين مملکت را بگويم، بايد چند جلد کتاب مفصل بنويسم. هدفم از گفتن اين حرف ها اين بود که همگي بدانيم چه حق و حقوقي مي توانستيم داشته باشيم و از ما سلب شده است. درسته، خيلي ها راضي هستند .! چون به آزاديشان، آن طور که مي خواستند رسيده اند. ولي من و شمايي که آزاديمان را در غير اين مي بينيم و مي خواهيم آزاد باشيم، به اندازه ي ارزش کلمه ي آزادي، چرا نمي توانيم به خواسته ي مان برسيم ؟ (( البته منظور من از آزادي، اين نيست که مثل يک(ببخشيد) سگ، ول باشيم و هرکاري، ولو ناپسند را انجام دهيم )). نه، منظورم از آزادي، آزادي اجتماعي است . اما نه اين هرج و مرجي که الان به عنوان آزادي داريم. آزادي اجتماعي ، آزادي است که به تو حق اين را مي دهد که بتواني در جامعه، امنيت و آرامش داشته باشي.(( نه اينکه اگر بخواهي با خواهرت، مادرت يا دخترت، بيرون از خانه و در اجتماع بروي، خانواده ات از ترس نگاه ناپاک برخي افراد، بيايند روسري و چادر و پوشيه و چهل بافت و پتو، به دور خودشان بپيچند)).!!! صحبت از آزادي اجتماعي شد، من ياد ( کيلينتون)، رئيس جمهور سابق آمريکا افتادم . که مي خواست با منشي خود، ارتباط نامشروع داشته باشد. و آن زن به قدري آزادي داشت که رفت در دادگاه هاي آمريکا، عليه (( رئيس جمهور آمريکا )) شکايت کرد و دادگاه هاي آمريکا هم به شکايت آن زن رسيدگي کردند و براي رئيس جمهور کشورشان، پرونده تشکيل دادند. که بعد با عذرخواهي و جلب رضايت کيلينتون از منشي خود، مسئله خاتمه پيدا کرد. حالا شما جرات داري ،در اين مملکت بگو چرا فلاني ،اين قدر خورده و حساب هاي بانکي آن در سوئيس چقدره ؟! بياييد اين دو کشور را از نظر آزادي اجتماعي با هم مقايسه کنيد. چه جوابي مي توانيد بدهيد ؟ منظورم از آزادي، آزادي سياسي است. اما نه آن سياست احمقانه اي که شما از دولت مي بينيد. آزادي سياسي، آزادي است که به تو حق و جرات اين را مي دهد که در برابر زورگويي ها و ناعدالتي هاي حکومت، بتواني حرف بزني و ايستادگي کني. يادم مي آيد که در همين اخبار تلويزيوني يکي از شبکه ها، تظاهرات مردم آمريکا را در جلوي کاخ سفيد نشان مي داد، وقتي که خانم رايس داشت پشت تريبون صحبت مي کرد من مردي را ديدم که دست نوشته اي را بالاي سرش گرفته بود و در آن نوشته بود، ( تو دروغگو هستي ). و در همين شبکه ها هم مي بينيم که وقتي آقايان به قول خودشان عالم، در جمع مردم سخنراني مي کنند ،و مردم حق ندارند به جناب فلان آيت الله بگويند، بالاي چشمت ابروست !. حالا شما دوست عزيز بيا اين دو کشور را از نظر آزادي بيان با هم مقايسه کن. چه جوابي مي تواني بدهي ؟ منظورم از آزادي، آزادي فرهنگي است. اما نه فرهنگي که معلوم نيست از کجا آمده است. آزادي فرهنگي، آزادي است که همه ي افراد يک کشور، چه عرب، چه بلوچ، چه اروپايي، چه امريکايي، چه آفريقايي و چه هرجاي ديگري ،بتوانند با هر دين و عقيده و مذهبي که هستند، در قالب يک شهروند يا کسي که در يک اجتماع وجود دارد ، حق زندگي داشته باشد. و در تصميم گيري هاي دولتي آن جامعه ، مثل تمام شهروندان و مردمان آن جامعه، شرکت کند و حق راي و انتقاد عليه دولت داشته باشد. (( چونکه از نظر من، هر انساني، ولو بي دين، وقتي در جامعه اي قرار مي گيرد، آن شخص به عنوان کسي که در آن اجتماع زندگي مي کند، حق و حقوق شهروندي دارد و بايد به او احترام گذاشته شود)). همه جا مي گويند: پول را نزول دادن حرام است. در کشوري مثل ترکيه، بهره ي بانکي، اگر اشتباه نکنم در حدود 1% است. در ژاپن، بهره در حد 0% است. در آمريکا، بيشترين سودي که گرفته مي شود، 3% است. آن وقت توي ايران ما که به قول خودمان، حکومت اسلامي داير است، اين سودها به بالاتر از 10% هم مي رسد. اگر در کشور ما ذره اي عدالت وجود داشت. اگر يک ذره برابري و انصاف وجود داشت. شايد مي توانست آزادي هم وجود داشته باشد. به خدا، دين خيلي خوبه. به خدا اسلام، بهترينه. البته تقصير ما هم نيست که از دين زده شده ايم، چون دين واقعي را به ما نگفته اند، چون اين ديني که الان داريم، با سنت هاي خرافي اجتماعي ايران قاتي شده است. کشورهايي که با سرعت دارند پيش مي روند، دين و اعتقادات ديني را در کنار و حاشيه ي حکومت گذاشته اند . اگر حکومت درستي بر مبناي عدالت، گذاشته شود و دين هم در جاي خودش قرار گيرد، آن وقت است که مي شود دم از آزادي و دموکراسي زد. عذر مي خواهم اگر حرف هايم طولاني شد. باز هم تشکر مي کنم از همه شما دوستان. اميدوارم کمي بيانديشيم !!!. (( خدايا به من شهامتي بده، تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم )). والسلام. با احترام: سيد محمد حسيني. *تلاش در شکست* *صبر در نومیدی* *رفتن بی همراه* *کار بی پاداش* *فداکاری در سکوت* *دین بی دنیا* *عظمت بی نام* *خدمت بی نان* *ایمان بی ریا* *خوبی بی نمود* *عشق بی هوس* *تنهایی در انبوه جمعیت* *و دوست داشتن*، *بدون آنکه دوست بداند*! روزی کن . ( آمین ) "دکتر علی شریعتی" I was looking at a photograph, من معتقدم که اگر به هرکدام ، و در هرکدام از آنها بیفتیم ـ در چاله ای افتاده ، و از دو بعد دیگر انسانی غافل مانده ایم . تکیه هماهنگ و آگاهانه به این مکتب ، تنها کشف اسلام نیست و تنها حقیقت پرستی نیست . بلکه اگر از این سرچشمه ، این هر سه مایه را برای رفع نیاز انسان امروز بگیریم ، و با این سه چشم ، اسلام را نگاه کنیم، در عین حال به مسئولیت اجتماعی خود نیز عمل کرده ایم . (دکتر علی شریعتی)
فانوسهای مردان قبیلهام
خاموش!
مرهانم از میان مرداب لحظهها
در آغوش امن مهربانیات مفشار
بیش از اینم میازار!
تنم، برگی تکیده و پاییزیست
گمشدهای خسته، در کوچههای بینشان
نازنینم، میان ما
فاصله،فرسنگهاست
مرا به شب بسپار!



از زبان معلم دانش آموز: موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم ،
" مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟"
و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد .
انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به
آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نام برد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد
الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.
از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد
اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم "
شايد اولين بار است که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .
دانش آموز: " خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... ( معلومه که نمي داني )
ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ي ما فاحشه است . اين را مامانم گفت .
تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است .
حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم .
شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد ،
او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد .
ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد .
بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم
بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته .
باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است .
ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟
خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد .
من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند .
مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .
ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من .
زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد
زنها خيلي به هم حسودي مي کنند .
خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.
براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد .
بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که
جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند .
همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت
تولدت مبارک.
بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند .
آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.
تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد .
زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش
اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم .
اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"
پايان.
نيک بنگريم، چه قدر دلايل اين دختر در حد و اندازه هاي دنياي کودکي و ناشناخته هايش براي انتخاب
چنين شغلي توجيه کننده است.
من که ترجيح مي دهم در مقابلش سکوت کنم، براستي قرار نيست از ديدگاه خودمان پاسخگوي او باشيم.
دوم اينکه آيا بايد مانند هميشه خانم همسايه و نوع کاري را که انجام مي دهد تنها محکوم داستان بدانيم؟
اصلا ًچرا از اين دريچه ننگريم که هر شغلي بنا به نياز آن توليد مي شود؟
مگر نه اينکه پدر این دانش آموز خود به خدمات مشاغلي از اين دست نيازمند است؟
چرا باز هم به معلول نگاه کنيم؟ چرا هيچگاه از علت ها و بسترها حرفي نزنيم؟
اين دختر 10ساله هم به پايان مي رسد و ديدي واقعي در رابطه با آنچه که چندي قبل نوشته پيدا مي کند.
روزي که با چشمي ديگر به اين دنياي کثيف مي نگرد، و مي خواهد نوع عمل و ضد و نقيض هاي رفتار پدر را در
واژه پدر را چگونه معني خواهد کرد؟ و...
با اين حال من به اين خانم کوچولو به خاطر ساختارشکني ناخودآگاهش در متون انشاء براي
و چيزي به عنوان بحث يا حداقل توجيه اي منطقي از براي سؤالات خارج از عرف آنان کاملا بي معناست.
جلوي مغازه ي لباس فروشي ايستاده بود و از پشت ويترين به پالتو ها و بوت هاي داخل مغازه خيره شده بود،
چند دقيقه بعد خانم جواني پسرک را ديد و رفت کنارش و وقتي متوجه شد
که پسرک به لباسهاي گرم و پشمي داخل آن بوتيک چشم دوخته است دست پسرک را گرفت
و به داخل مغازه برد و يک جفت کفش گرم و لباس زمستاني براي آن پسرک خريد.
وقتي که خانم جوان خواست از او خداحافظي کند، پسرک از او پرسيد:
خانم ببخشيد شما خدا هستيد ؟
خانم جوان جواب داد: اين چه حرفي است که مي زني؟ زبانت را گاز بگير ! من بنده ي خدا هستم.
پسرک گفت: آهان، آره ، گفتم ما بايد يک نسبتي با هم داشته باشيم !؟
وقتي در جامعه عناوين مقدس را خرج کساني مي کنيم که معصوم نيستند
بعد پسر بچه اضافه کرد :
من خواب يک ستاره ي قرمز ديده ام
و پلک چشمم هي مي پرد
و کفش هايم جفت مي شوند
و کور شوم اگر دروغ بگويم
کسي مي آيد
کسي ديگر
کسي بهتر
کسي که مثل هيچکس نيست،
مثل يحيي نيست، مثل مادر نيست
و مثل آن کسي است که بايد باشد
و قدش از درخت هاي خانه ي معمار هم بلند تر است
و صورتش از صورت . . . هم روشن تر
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود سيد جواد هم که تمام اتاق هاي منزل ما مال او است نمي ترسد
و اسمش آن چنان که مادر در اول نماز و آخر نماز صدايش مي کند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و مي تواند حتي هزار را، بي آن که کم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
و مي تواند از مغازه ي سيد جواد،
هرچه قدر که لازم دارد، جنس نسيه بگيرد
و مي تواند کاري کند که لامپ " الله "
_که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود_
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود
چه قدر روشني خوب است
چه قدر روشني خوب است
و من چه قدر دلم مي خواهد که يحيي ،يک چارچرخه داشته باشد
و يک چراغ زنبوري،
و من چقدر دلم مي خواهد که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
چه قدر دور ميدان چرخيدن خوب است
چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوب است
چه قدر باغ ملي رفتن خوب است
چه قدر سينماي فردين خوب است
و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
که گيس دختر سيد جواد را بکشم
چرا من اين همه کوچک هستم
که در خيابان ها گم مي شوم
چرا پدر که اين همه کوچک نيست
و در خيابان ها هم گم نمي شود
کاري نمي کند که آن کسي که به خواب من آمده است،
روز آمدنش را جلو بياندازد
که خاک باغچه هاشان هم خوب نيست
و آب حوض هاشان هم خوب نيست
و تخت کفش هاشان هم خوب نيست
چرا کاري نمي کنند
چرا کاري نمي کنند
من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد در خواب،خواب ببيند
من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
کسي مي آيد
کسي که در دلش با ما است،در نفسش با ما است،
در صدايش با ما است
و دستبند زد و به زندان انداخت
و روز به روز
بزرگ مي شود، بزرگتر مي شود
کسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و نان را قسمت مي کند
و سهم ما را هم مي دهد
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي مهربان
سرشار مي کند
و مي شود از آن جا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
من از ديار عروسک ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان کاغذي
در باغ يک کتاب مصور
از فصل هاي خشک تجربه هاي عميق دوستي و عشق
در کوچه هاي خاکي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول
از لحظه اي که بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف " سنگ " را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند
من از ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من ، هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه اي است که او را
در دفتري به سنجاقي
مسلوب کرده بودند
وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند
وقتي که چشم هاي کودکانه ي عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي که زندگي من ديگر
چيزي نبود، هيچ، هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم، بايد، بايد، بايد
ديوانه وار دوست بدارم
يک پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشيده که ديوار را
براي برگ هاي جوانش معني کند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين که زير پاي تو مي لرزد
تنها تر از تو نيست ؟
اي دوست، اي برادر، اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس !
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم
که روي گور مفاهيم کهنه روييده است
آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد
جواني من بود ؟
آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب، که در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم ؟
حس مي کنم که وقت گذشته است
حس مي کنم " لحظه " سهم من از برگ هاي تاريخ است
حس مي کنم که ميز فاصله ي کاذبي است در ميان گيسوان
من و دست هاي اين غريبه ي غمگين
حرفي به من بزن
آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .
امروز، ما شكسته، ما خسته،
Live for every moment, before the moment's gone,
We shine on, you and me tonight,
Way across the universe,
Burning like a fire in the night
Taken in a garden long before the war,
And out on the lawn,
There were old men and dogs and little children,
All of them gone forever
And there were people by the waterside,
Standing in the same place where I am today,
Nothing has changed - but you know,
That time is moving like a river,
It can only be love forever;
There are those who can never cross,
The space between a father and a son,
When they are young,
We must say all the words that should be spoken,
Before they are lost forever;
| Design By : Night Skin |



