! . . . نمي دانم
درد " بودن "
هیچ توصیف ناپذیر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . "میخوام خداحافظی کنم، . . . ! نمی دانم . . . ! ". ( درد بودن ، خداحافظ ) آسمان پر ستاره را هم پایانی ست چرا خدا را می طلبم ؟ تا بر آن تكيه دهد امشب Per appoggiare stasera اندوه من la mia malinconia (( جوزه په اونگاره تي )) versa il 22 maggio 1916 و کمي راجبش فکر کنند ، ممنونم." در ضمن از خانم لادن تشکر می کنم که این مطلب زیبا و خواندنی را در اختیار ما گذاشتند. ............................ ولي دغدغه من از سر خواندن اين انشا چيز ديگريست، دغدغه روزي که دنياي زيباي کودکي از براي دوران بحراني بلوغ حلاجي کند. براستي پدر چه شکلي براي او خواهد يافت؟ موضوع هاي هميشه کليشه اي مدارس تبريک مي گويم، # می بینید ! ، ما دو و نيم ميليون ساله نجابت رو اينجوري تعريف ميکنيم...! قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه و بانگ پرستوهاي شاد خلوت گرم کبوترهاي مست نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار … خوش بحال چشمه ها و دشتها خوش بحال دانه ها و سبزه ها خوش بحال غنچه هاي نيمه باز خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز خوش بحال جان لبريز از شراب خوش بحال آفتاب … اي دل من، گرچه در اين روزگار جامه ی رنگين نميپوشي به كام باده ی رنگين نمينوشي ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مي كه ميبايد تهي است اي دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از «ما» اگر کامي نگيريم از بهار … گر نکوبي شيشه ی غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ … "فريدون مشيري"
از زبان معلم دانش آموز: موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم ،
" مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟"
و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد .
انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به
آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نام برد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد
الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.
از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد
اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم "
شايد اولين بار است که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .
دانش آموز: " خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... ( معلومه که نمي داني )
ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ي ما فاحشه است . اين را مامانم گفت .
تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است .
حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم .
شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد ،
او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد .
ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد .
بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم
بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته .
باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است .
ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟
خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد .
من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند .
مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .
ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من .
زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد
زنها خيلي به هم حسودي مي کنند .
خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.
براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد .
بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که
جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند .
همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت
تولدت مبارک.
بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند .
آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.
تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد .
زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش
اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم .
اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"
پايان.
نيک بنگريم، چه قدر دلايل اين دختر در حد و اندازه هاي دنياي کودکي و ناشناخته هايش براي انتخاب
چنين شغلي توجيه کننده است.
من که ترجيح مي دهم در مقابلش سکوت کنم، براستي قرار نيست از ديدگاه خودمان پاسخگوي او باشيم.
دوم اينکه آيا بايد مانند هميشه خانم همسايه و نوع کاري را که انجام مي دهد تنها محکوم داستان بدانيم؟
اصلا ًچرا از اين دريچه ننگريم که هر شغلي بنا به نياز آن توليد مي شود؟
مگر نه اينکه پدر این دانش آموز خود به خدمات مشاغلي از اين دست نيازمند است؟
چرا باز هم به معلول نگاه کنيم؟ چرا هيچگاه از علت ها و بسترها حرفي نزنيم؟
اين دختر 10ساله هم به پايان مي رسد و ديدي واقعي در رابطه با آنچه که چندي قبل نوشته پيدا مي کند.
روزي که با چشمي ديگر به اين دنياي کثيف مي نگرد، و مي خواهد نوع عمل و ضد و نقيض هاي رفتار پدر را در
واژه پدر را چگونه معني خواهد کرد؟ و...
با اين حال من به اين خانم کوچولو به خاطر ساختارشکني ناخودآگاهش در متون انشاء براي
و چيزي به عنوان بحث يا حداقل توجيه اي منطقي از براي سؤالات خارج از عرف آنان کاملا بي معناست.
جلوي مغازه ي لباس فروشي ايستاده بود و از پشت ويترين به پالتو ها و بوت هاي داخل مغازه خيره شده بود،
چند دقيقه بعد خانم جواني پسرک را ديد و رفت کنارش و وقتي متوجه شد
که پسرک به لباسهاي گرم و پشمي داخل آن بوتيک چشم دوخته است دست پسرک را گرفت
و به داخل مغازه برد و يک جفت کفش گرم و لباس زمستاني براي آن پسرک خريد.
وقتي که خانم جوان خواست از او خداحافظي کند، پسرک از او پرسيد:
خانم ببخشيد شما خدا هستيد ؟
خانم جوان جواب داد: اين چه حرفي است که مي زني؟ زبانت را گاز بگير ! من بنده ي خدا هستم.
پسرک گفت: آهان، آره ، گفتم ما بايد يک نسبتي با هم داشته باشيم !؟
| Design By : Night Skin |



